داشتند که بیماری ابلیس سفید با ترفندها و تدابیری قابل علاج است که در گذشته بی ثمری شان برای مقابله با تب زرد و سایر بیماریهای مهلک همه گیر اثبات شده بود، ولی این اقدامات پایان گرفت، دیگر در اینجا حتی به آتش سوزی هم نیازی نبود. اما در مورد موزهها، حقیقتا دردآور است، تمام این مردم، و مقصودم واقعا مردم است، و این همه تابلوی نقاشی و مجسمه، بدون حتی یک بازدید کننده باقی مانده اند. کورهای این شهر در انتظار چه پدیده ای هستند، کسی چه می داند، شاید منتظر علاج هستند، اگر هنوز کسی به آن اعتقاد داشته باشد، اما این امید نیز از دست رفت وقتی که معلوم شد اپیدمی کوری هیچ کس را در امان نگذاشته، هیچ چشم بینایی باقی نمانده تا بتواند از لنز میکروسکوپ چیزی ببیند، آزمایشگاهها متروکه شده اند چون باکتری ها برای بقاء چاره ای جز خوردن همدیگر ندارند. در ابتدا، بسیاری از کورها، به همراهی اقوامشان که هنوز بستگی های خانوادگی را احساس می کردند، به بیمارستانها می شتافتند، اما فقط با دکترهای کوری مواجه می شدند که نبض بیمارانی را که رؤیت نمی کردند می گرفتند، یا گوش به پشت و تخت سینهشان می چسباندند زیرا هنوز حس شنوایی شان را داشتند و این تنها کاری بود که از دستشان برمی آمد. اما بعد، با احساس درد گرسنگی، بیمارانی که هنوز توان راه رفتن داشتند از بیمارستانها پا به فرار گذاشتند، عاقبتشان جز این نبود که تنها و بی کس بر حسب اتافق پایش به جسدشان گیر کند، اجساد بوی تعفن گرفته بودند، و حتی در این صورت فقط اگر در خیابان اصلی افتاده بودند، دفن می شدند. جای تعجب نیست اگر این همه سگ همه جا پرسه می زنند، بعضیهاشان از حالا شبیه کفتار شده اند، خال خال پوست پشم دارشان مثل آثار عفونت شده است، وقت پرسه زدن اعضای خلفی شان را توی شکم نگه می دارند. انگار می ترسند مرده ها و کسانی که بلعیدهاند زنده شوند و به خاطر گاز گرفتن بیشرمانهی انسانهای بی دفاع تنبیهشان کنند. پیرمردی که چشم بند سیاه داشت پرسید حالا دنیا چه جوری شده، و زن دکتر جواب داد دیگر بین تو و بیرون، بین اینجا و آنجا، بین اکثریت و اقلیت، بین امروز و فردا فرقی نیست، دختری که عینک دودی داشت پرسید مردم چه طور، مردم از عهدهی کارهایشان چه طور برمی آیند، مثل ارواح دوره افتاده اند، حالا که مطمئن ایم زندگی وجود دارد، لابد معنی روح باید همین باشد، چون هوش و حواستان این را تداعی می کند، ولی باز نمی توانید آن را ببینید، مردی که اول کور شد و نمی توانست از یاد ببرد که ماشینش را دزدیده اند پرسید آیا ماشین زیاد است، مثل گورستان ماشین است. دکتر و همسر مردی که اول کور شد هیچ کدام سؤالی مطرح نکردند، اگر بنا بود جواب ها از این دست باشد چه فایده داشت. و اما پسرک لوچ، او به آرزویش رسیده است و کفش رؤیاهایش را به پا دارد و از این واقعیت که نمی تواند آنها را ببیند غمگین هم نیست. شاید به همین دلیل مثل ارواح نشده