نام کتاب: کوری
چشم ندارد، این کلمات ناحق بود، به خصوص اگر به خاطر داشته باشیم که دکتر از بقیه بیناتر نیست، دلیلش هم این که متوجه لباس پاره پاره ی زنش نبود، زنش بود که از او خواست کتش را بدهد تا خود را بپوشاند، سایر زندانیان کور سر را به سمت او گرداندند، اما دیر شده بود، ای کاش زودتر نگاه کرده بودند.
وقتی که غذا می خوردند زن از ماجراهایش تعریف کرد، از آنچه به سرش رفته بود و آن چه کرده بود، اما به آنها نگفت که در انباری را بسته است، به انگیزه های انسان دوستانه ای که به خودش نسبت داده بود اطمینان کامل نداشت، برای جبران کتمان این کارش از مرد کوری گفت که شیشه به زانویش فرو رفته بود، و از شوخی هایی که دیگران با آن مرد کور کرده بودند، همه از ته دل خندیدند، خب، نه همه، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت با لبخندی خسته واکنش نشان داد، و پسرک لوچ فقط به صدای جویدن غذایی که می خورد گوش می داد. سهم سگ اشکی هم داده شد. و سگ فورا این عمل را با پارس کردن شدید به عر کس که از بیئن در را تکان می داد جبران کرد. هر کس پشت در بود پافشاری نمی کرد، شایعهی سگهای هار در شهر پیچیده بود، همین اندازه که نداند به کجا قدم می گذارد به اندازه ی کافی عصبانی کننده بود. آرامش برقرار شد، و آن وقت بود که پس از تخفیف یافتن گرسنگی شان، زن دکتر گفت و شنودش را با مردی که از همان مغازه بیرون آمده بود تا ببیند آیا باران می آید برایشان تعریف کرد. در خاتمه گفت اگر حرف هایی که به من گفت راست باشد، نمی شود حساب کرد که خانه هایمان در همان وضعی باشد که ترکشان کردیم، حتی معلوم نیست بتوانیم داخلشان شویم، مقصودم آنهایی هستند که وقتی از خانه بیرون آمدند یادشان رفت کلیدشان را بردارند، یا کلیدها را گم کرده اند، مثل خود ما کلید نداریم، در آتش سوزی گم شد، امکان ندارد حالا توی خاکسترها پیدا شود، این حرف را چنان زد که انگار شعله هایی که قیچی اش را می بلعند می بیند، اول آتش بقایای خون دلمه شده روی قیچی را می سوزاند، بعد نوک تیز آن را می لیسد و کند می کند، و قیچی رفته رفته کدر می شود، تاب برمی دارد، نرم و بی شکل می شود، هیچ کس باور نخواهد کرد که این شیء توانسته باشد گلوی کسی را سوراخ کند، وقتی آتش کارش را تمام کند، امکان ندارد در این تودهی یک پارچه ی آهنی ذوب شده بتوان قیچی را از کلیدها تمیییز دارد، دکتر گفت کلیدها پیش من است، و ناشیانه سه انگشت در جیب کوچک نزدیک کمر شلوار ژنده اش کرد و حلقهی کوچکی را به سه کلید بیرون اورد، چه طور این کلیدها پهلوی توست، من آنها را در کیفی که جا گذاشتم انداخته بودم، کلیدها را از کیفت برداشتم، می ترسیدم گم شوند، فکر کردم بهتر است نزد من باشند، در ضمن می خواستم به خودم اطمینان بدهم که بالأخره روزی به خانه مان برمیگردیم، حالا که کلیدها پیدا شد راحت شدم، اما ممکن است ببینیم در خانه مان را شکسته اند، شاید هم نشکسته باشند. برای چند لحظه سایرین را

صفحه 160 از 224