نام کتاب: کوری
زیادی می خورد تا سرانجام به جایی برسد، فقط تقدیر می داند چه قدر خرج برداشته که این نقشه به اینجا آورده شوی تا این زن بداند کجاست. بر خلاف آنچه فکر می کرد، از مقصد خیلی دور نشده است، فقط یک مسیر فرعی را در جهت مخالف پیموده، کافیست این کوچه را بگیرد و برود تا به میدان برسد، آنجا به سمت چپ بپیچد و دو کوچه را رد کند و به اولین کوچه ی دست راست برود، این کوچه ی مورد نظر است و شماره پلاک را نیز از یاد نبرده است. سگها کم کم از دورش متفرق شدند، در راه یا چیزی حواسشان را پرت کرد، و یا چنان به آن محله خو گرفته بودند که نمی خواستند از آن جا دور شوند، فقط سگی که اشکهای زن را پاک کرده بود همراه شخصی که اشکها را ریخته بود می رفت، لابد این رویارویی زن با نقشه شهر که تقدیر به این خوبی تدارک دیده بود شامل سگ هم می شد. واقعیت این است که با هم وارد مغازه شدند، سگ اشکی از دیدن اشخاصی که چنان بی حرکت روی زمین دراز کشیده بودند که انگار مرده اند، تعجب نکرد، سگ به این منظره ها عادت داشت، گاهی می گذاشتند میانشان بخوابد، و وقت بلند شدن، تقریبا همیشه همه کم و بیش زنده بودند. زن دکتر گفت اگر خوابید بیدار شوید، غذا آورده ام، اما اول در را پشت سرش بسته بود تا مبادا کسی در کوچه صدایش را بشنود. پسرک لوچ اولین کسی بود که سرش را بلند کرد، احساس ضعف اجازه ی حرکت دیگری به او نمیداد، سایرین بیشتر طول دادند، خواب می دیدند سنگ شده اند، و همه می دانیم سنگ چه خواب سنگینی دارد، یک گردش ساده در بیرون شهر این را ثابت می کند، آنجا سنگ های نیمه مدفون در خاک آرمیده اند و خدا می داند انتظار کدام بیداری را می کشند. اما واژه ی غذا دارای قدرت جادویی است، به خصوص وقتی گرسنگی فشار می آورد، حتی سگ اشکی هم که زبانی نمی داند، دمش را تکان می دهد، این حرکت غریزی به یادش می آورد که واکنش سگ های خیس را نشان نداده است، سگ های خیس معمولا خودشان را شدیدا تکان می دهند و تمام دور و برشان را آب پاشی می کنند، برای آنها که اشکالی ندارد چون پوست پشم دارشان مثل پالتو است. آب متبرک، از باخاصیت ترین نوعش، مستقیما از آسمان به زمین می ریخت، و شتکهایش سنگها را تبدیل به انسان می کرد، و زن دکتر با پیاپی گشودن کیسه ها به این تحول شتاب می داد. همهی کیسه ها هم بوی محتوای خودشان را نمی دادند، اما از عبارات فاخر استفاده کنیم و بگوییم که رایحهی یک لقمه نان بیات به خوبی جوهر ناب زندگی بود. حالا دیگر همه بیدارند، دستهایشان می لرزد، اشتیاق از وجناتشان می بارد، آنگاه دکتر، همانطور که قبلا برای سگ اشکی پیش آمد، یادش می افتد که کیست، مواظب باشید پرخوری نکنید، برایتان خوب نیست، مردی که اول کور شد گفت گرسنگی برایمان خوب نیست، زن دکتر سرزنش کنان گفت حرف دکتر را گوش کنید، و شوهرش سکوت کرد و اندکی با دلخوری فکر کرد که او هیچ دانشی راجع به

صفحه 159 از 224