نام کتاب: کوری
سایر اعضا مقاومت نشان داده بود، یعنی سرش. در بی صدا روی ریل سرید و باز شد، زن دکتر پیش خود گفت اگر کسی در راهرو باشد تکلیف چیست. و کسی در راهرو نبود، ولی دوباره از خود پرسید تکلیف من چیست. وقتی بیرون آمد می توانست سر بگرداند و خطاب به کسانی که آنجا بودند فریاد بزند خوراکیها در انتهای راهروست، پلکان به انباری سوپرمارکت می رود، استفاده کنید، در را باز گذاشته ام. می توانست این کار را بکند، اما نکرد. با شانه اش در را بست، به خود گفت بهتر است حرفی نزند، تصورش را بکنید چه جنجالی می شود، زندانیان کور مثل دیوانه ها به همه جا خواهند دوید، همان اتفاقی تکرار می شود که هنگام آتش سوزی در تیمارستان افتاد، از پله ها پایین می غلتند، زیر پای سایرین که پشت سر می آیند له و لورده می شوند، آنها هم با خودشان سکندری می خورند از پله ها سرنگون می شوند، پا گذاشتن روی یک پلهی محکم با پا گذاشتن روی یک پیکر لیز خیلی تفاوت دارد. در ضمن فکر کرد وقتی غذایمان تمام شد می توانم باز هم به این جا برگردم. کیسه هایش را محکم چسبید، نفس عمیقی کشید و در راهرو به راه افتاد. آن ها نمی توانستند او را ببینند اما بوی آن چه خورده بود همراهش می آمد، عجب حماقتی کردم، بوی سوسیس مانند رد پایی زنده به دنبالم می آید. دندان هایش را به هم فشرد، کیسه ها را با تمام توان چسبید و به خود گفت باید دوید. به یاد مرد کوری افتاد که شیشه در زانویش فرو رفته بود، اگر همین بلا به سر من بیاید چه، اگر ندیده پا روی خرده شیشه بگذارم چه می شود، یادمان باشد که این زن کفش پایش نیست، هنوز فرصت نکرده مانند سایر شهروندان کور به کفاشی سر بزند، آنها، ولو نابینا، لااقل با حس لامسه می توانند برای خودشان کفش انتخاب کنند. لازم بود بدود، و دوید. اول خواست مخفیانه از لابه لای گروه های کور بخزد بی آن که با آنها تماس پیدا کند، اما برای این منظور مجبور شد آهسته پیش برود و چند بار بایستد تا راهش را پیدا کند، و همین کافی بود که بوی غذا از او بلند شود، زیرا هالهی اطراف اشخاص فقط عطرآگین و آسمانی نیست، یکی از کورها آنآ فریاد زد کی این طرف ها سوسیس می خورد، زن دکتر با شنیدن این کلمات، احتیاط را کنار گذاشت و بی پروا فرار را بر قرار ترجیح داد، به سایرین می خورد، تنه می زد، به زمین می انداختشان، بی قید و بی باک، رفتاری در خور سرزنش، زیرا با کورها که دلایل خیلی زیادی برای بدبختی دارند چنین رفتاری صحیح نیست.
وقتی که به خیابان رسید باران سیل آسا می بارید، پیش خود گفت چه بهتر، در این باران بوی غذایی که خورده ام کمتر معلوم می شود، نفس نفس میزد و پاهایش می لرزید. اما کیسه هایی که به دست داشت بوی اشتهاانگیز خوراکی ها را در ارتفاعی می پراکند که سگها را جلب می کرد، سگهای بی صاحبی که کسی مواظبشان نبود و به آنها غذا نمی داد، تقریبا یک گله سگ دنبال زن دکتر افتاده اند، امیدوار باشیم که هیچ کدامشان کیسه ها را برای امتحان

صفحه 157 از 224