خوراکی ها بود، اینجا که نبود چون این بو جای اشتباه ندارد، بوی مواد پاک کننده است. بدون این که به مشکلات پیدا کردن پلکان اهمیت بدهد، شروع به کاویدن قفسه ها کرد، کورمال کورمال دست مالید و بویید و تکانشان داد. جعبه های مقوایی، بطری های پلاستیکی و شیشه ای، شیشه های دهن گشاد در اندازه های مختلف، قوطی های کنسرو، کارتن ها و بسته ها و لوله ها و کیسههای گوناگون. یکی از کیسه هایش را با هر چه دم دستش آمد پر کرد، با نگرانی از خود پرسید ایای واقعا اینها همه قابل خوردن است. به سراغ قفسه های مجاور رفت، آنچه انتظار نداشت اتفاق افتاد. دست کورش که نمی دید کجا می رود به چند جعبه ی کوچک خورد و واژگونشان کرد. چیزی نمانده بود صدای زمین افتادن جعبه ها قلبش را از کار بیاندازد، پیش خود گفت کبریت. در حالی که از فرط هیجان می لرزید دولا شد، دست به کف زمین کشید، آنچه را جست وجو می کرد یافت، نه این بو با هیچ بوی دیگری اشتباه می شود، و نه صدای کبریتهای کوچک وقتی جعبه را تکان می دهید، نه سریدن درپوش جعبه، و نه زبری کاغذ سنبادهی بیرون آن، نه فسفر سر کبریت ها، و نه کشیدن کبریت به کاغذ سنباده که هاله ای از نور در اطرافش به وجود می آورد، مثل ستاره ای که از ماورای مه سوسو می زند، خدای مهربان، روشنایی وجود دارد و من هم چشم دارم ببینم، درود بر روشنایی. حالا دیگر برداشت این محصول آسان خواهد بود. از قوطی کبریت ها شروع کرد و یک کیسه را تقریبا انباشت. عقل ندا داد که نیازی به برداشتن همهی جعبه ها نیست، بعد شعلهی لرزان کبریتها قفسه ها را یکی یکی روشن کرد و طولی نکشید که کیسه هاپر و پیمان شد، کیسی اول را خالی کرد چون چیز به درد بخوری در آن نبود، بقیه مملو از ذخایر ارزشمندی بود که می شد همهی شهر را با آن ها خرید، از این معامله تعجب نکنیم، فقط یادمان بیاید که زمانی پادشاهی می خواست قلمروی خود را با یک اسب عوض کند، پس تصور کنید که اگر این پادشاه داشت از گرسنگی میمرد و این کیسه های پر از خوراکی وسوسه اش می کرد، چه چیزها که حاضر نمیشد بدهد. پلکان این جاست و راه خروجی در سمت راست. اما زن دکتر اول روی زمین می نشیند، یک بسته سوسیس و بستهای نان بربدهی سیاه و یک شیشه آب را باز می کند، و بدون عذاب مشغول خوردن می شود. اگر حالا غذا نمیخورد قدرت حمل خوراکی ها را به محلی که به آنها نیاز داشتند پیدا نمی کرد، هر چه باشد نان آور اکنون او بود. پس از این که غذایش را خورد، سه کیسه به دور دستش آویخت و در حالی که پشت سر هم کبریت می کشید خود را به پلکان رساند، با اندکی زحمت از پله ها بالا رفت، هنوز غذایش را هضم نکرده بود، زمان لازم است تا غذا از شکم به عضلات و اعصاب، و در مورد او، به محلی برسد که بیش از
1 اشاره است به ریچارد سوم، نوشته شکسپیر. - م.
1 اشاره است به ریچارد سوم، نوشته شکسپیر. - م.