نام کتاب: کوری
تکیه گاهش صرف نظر می کرد، از کنار حضوری مبهم میگذشت، و لحظه ای، ابلهانه، تصور می کرد که در آن سو، دیوار دیگر امتداد پیدا نمی کند، فکر کرد دارم دیوانه میشوم، و حق هم داشت، فرو رفتن در ظلمات این گودال، بدون روشنایی و بدون امیدی به روشنایی، چه قدر عمق دارد، این انبارهای زیرزمینی معمولا خیلی عمیق نیستند، پاگرد اول، حالا میفهمم کوری یعنی چه، پاگرد دوم، الآن هوار میکشم، پاگرد سوم، تاریکی مثل یک خمیر سفت به صورتش می چسبد، چشمهایش شده اند دو گوی قیر، در مقابلم چیست، بعد فکر دیگری، به مراتب ترسناک تر، پله های برگشت را چه طور پیدا کنم، یک عدم تعادل ناگهانی وادارش کرد روی زمین چمباتمه بزند تا نیافتد، تا از هوش نرود، با لکنت گفت تمیز است، منظورش کف زمین بود، برای اعجاب آور بود، زمین پاکیزه. رفته رفته به حالت عادی برگشت، دلش درد می کرد، البته این درد تازگی نداشت، اما در این لحظه انگار در بدنش عضو زندہی دیگری وجود نداشت، حتما وجود داشت، اما ابراز وجود نمی کرد، قلبش چرا، قلبش مثل یک طبل بزرگ صدا می کرد، همچنان کورکورانه درون تاریکی می تپید، همچنان که از آغاز در تاریکی زهدانی که در آن شکل گرفت تپیده بود تا در تاریکی ابدیت از تپیدن بازایستد. هنوز کیسه های پلاستیکی را محکم گرفته بود، ولشان نکرده بود، حالا فقط همین مانده بود که پرشان کند، با آرامش خاطر، انبار که جای ارواح و اژدها نیست، در اینجا جز تاریکی چیزی نیست، و تاریکی نه انسان را نیش می زند و نه آزاری می رساند، پلکان را هم البته پیدا می کنم، ولو شده دور تا دور این مکان ترسناک را بکردم. با این تصمیم خواست از جا برخیزد، ولی یادش مد که مثل بقیه کور است، بهتر است مثل آنها رفتار کند، یعنی چهار دست و پا برود تا چیزی پیدا کند، مثلا قفسه های مملو از خوراکی، هر چه می خواهد باشد، فقط خوردنی باشد، بدون نیاز به پخت یا آماده کردن، چون حالا وقت آشپزی تفننی نیست.
ترسش یواشکی به سراغش برگشت، هنوز چند متری نرفته بود، شاید هم اشتباه می کرد، شاید در مقابلش، یک اژدهای نامرئی با دهان باز منتظر است. یا روحی دست دراز کرده است و می خواهد او را به دنیای وحشتناک مردگان ببرد که هیچوقت مردنشان پایان نمی گیرد، زیرا همیشه کسی پیدا می شود که آنها را از نو زنده کند. بعد با کسالت و تسلیم به غمی بی پایان به نظرش آمد جایی که کشف کرده انبار غذا نیست، بلکه یک گاراژ است، حتی تصور کرد بوی بنزین هم به مشامش می خورد، وقتی ذهن تسلیم هیولاهای خودساخته می گردد دچار توهمات می شود. سپس دستش به چیزی خورد که نه انگشتان چسبناک روح بود و نه زبان آتشین و نیش گزندہی اژدها، احاس کرد دستش به فلزی سرد خورده است، یک سطح صاف افقی، خدس زد اسکلت یک قفسه بندی است، نام دقیقش را نمی دانست. پیش خود حساب کرد بنا بر رسم متعارف باید قفسه های دیگری هم موازی با این یکی باشد، حالا فقط مسألهی پیدا کردن محل

صفحه 155 از 224