بگیرند، من هیچ وقت نمی توانم از اینجا بروم بیرون، و وقتی آماده رفتن میشد انگار که بهش الهام شده باشد، به مغزش رسید چنین دم و دستگاهی باید انباری هم برای ذخیرہی ضروریات مورد نیاز دائم داشته باشد، نه الزاما خیلی بزرگ، چون انبار بزرگ باید در جای دیگری، احتمال دورتر، واقع شده باشد. از این فکر به هیجان آمد و دنبال در بستهای گشت که شاید به این غار گنج هدایتش کند. اما درها همه باز بود و همه همان ویرانی و همان اشخاص کوری را در معرض دید قرار می داد که میان همان زباله ها در جست وجو بودند. بالأخره در راهروی تاریکی که روشنایی روز به زحمت در آن رخنه می کرد، چیزی شبیه یک آسانسور باری دید. درهای فلزی آسانسور بسته بود و کنارش در دیگری قرار داشت، از آن درهای کشوبی، پیش خود گفت زیرزمین، کورهایی که تا اینجا آمدند و به مانع برخوردند متوجه آسانسور این جا شدند، اما به فکر هیچ کدامشان نرسید که رسم این است که پلکانی هم باشد که مثلا در صورت قطع برق، مانند حالا مورد استفاده قرار بگیرد. در کشوبی را باز کرد و تقریبا همزمان تحت تأثیر دو عامل کوبنده قرار گرفت، اول تاریکی مطلقی که باید می پیمود تا به زیرزمین برسد، و بعد بوی مشخص غذا، ولو در شیشه یا ظروفی که در بسته می نامیم، واقعیت این است که گرسنگی همیشه شامهی تیز داشته، چنان نیز که از هر سد و مانعی عبور می کند، مثل شامهی سگ. بی درنگ برگشت تا از میان زباله ها چند کیسه ی پلاستیکی پیدا کند که به درد حمل اغذیه بخورد، و در عین حال از خود می پرسید، بدون روشنایی از کجا بدانم چه چیزهایی بردارم، شانه بالا انداخت، چه دلواپسی ابلهانه ای، نگرانی اش، با این احساس ضعفی که می کرد، باید این باشد که بعد از پر کردن کیسه ها آیا زور کافی برای حمل آنها خواهد داشت یا نه، آیا می تواند مسیر برگشتش را پیدا کند، در همان لحظه ترس هولناکی او را در بر گرفت، نکند نتواند خود را به جایی برساند که شوهرش منتظرش بود، اسم کوچه را می دانست، فراموش نکرده بود، اما آن قدر به این خیابان و آن خیابان پیچیده بود که از فرط یأس فلج شد، بعد آرام آرام، انگار که سرانجام مغزش از حالت رکود در آمده باشد، مشاهده کرد که به نقشه ی شهر چشم دوخته و با انگشت دنبال نزدیک ترین مسیر می گردد، انگار دو جفت چشم دارد، یک جفت او را در حین ارجاع به نقشه می نگرد و جفت دیگر به نقشه دقیق شده است و مسیرش را تعیین می کند. راهرو خلوت مانده بود، بخت یارش بود، از شدت هیجان ناشی از کشفش، فراموش کرده بود در را ببندد. اکنون با دقت در را پشت سرش بست و خود را در تاریکی محض یافت، شبیه کورهای آنجا شده بود، اگر بخواهیم مو را از ماست بکشیم، و در صورتی که بشود سفید و سیاه را رنگ دانست، فقط تفاوت در رنگ کوری شان بود. به دیوار نزدیک شد و از پله ها پایین رفت، اگر این جا قبلا کشف شده باشد و کسی از اعماق آن بالا بیاید، باید همان کاری را می کردند که در خیابان شاهدش بود، یکی از آنها باید از ایمنی