نام کتاب: کوری
آب میوه گیری، جاروبرقی و هزار و یک قلم لوازم برقی خانگی که به منظور تسهیل زندگی اختراع شده اند. فضا آکنده از بوهای نامطبوعی بود که رنگ سفید ثابت اشیاء را بی معنی جلوه می داد. زن دکتر به گروهش گفت همین جا استراحت کنید تا من دنبال غذا بروم، نمی دانم کجا دنبالش بروم، دور، نزدیک، نمیدانم، صبر داشته باشید، گروه های دیگری هم در خیابان هستند، اگر خواستند وارد اینجا بشوند بگویید اشغال است، همین کافی است که ول کنند و بروند، این رسم اینجاست، شوهرش گفت من هم می آیم، نه، بهتر است تنها بروم، باید فهمید حالا مردم چه طور زندگی می کنند، شنیده ام همه کور شده اند، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت با کنایه گفت پس درست مثل این است که هنوز در تیمارستان باشیم، قابل قیاس نیست، ما می توانیم آزادانه هر جا خواستیم برویم، حتما مسألهی غذا راه حلی دارد، از گرسنگی نخواهیم مرد، باید چند تکه لباس هم پیدا کنیم، لباس های ما پاره پوره شده اند، از همه بیشتر زن دکتر احتیاج به لباس داشت، چون از کمر به بالا تقریبا برهنه بود. شوهرش را بوسید، در آن لحظه احساسی شبیه به درد در سینه داشت. خواهش می کنم، هر چه پیش آمد، حتی اگر کسی خواست وارد اینجا شود، از این جا نروید، اگر هم بیرونتان کردند، تا من برگردم همگی با هم نزدیک در صبر کنید، با این که فکر نمی کنم این اتفاق بیافتد، ولی فقط می خواهم آمادگی داشته باشید. با چشمانی اشک آلود آنها را نگریست، برای گروهش که مثل بچه های کوچک بودند حکم مادر را داشت. پیش خود گفت اگر ولشان کنم، به ذهنش نرسید که در اطرافش همه کورند ولی دارند زندگی می کنند، باید خودش کور می شد تا بفهمد مردم به همه چیز خو می گیرند، به ویژه اگر از اصالت انسانی خارج شده باشند، حتی اگر کاملا هم به آن درجه نرسیده باشند، مثلا پسرک لوچ را در نظر بگیرید، دیگر بهانه ی مادرش را نمی گیرد. زن دکتر وارد خیابان شد، شمارهی پلاک و نام مغازه را نگاه کرد و به خاطر سپرد، حالا نوبت نام خیابان در سر نبش بود که باید ببیند و حفظ کند، نمی دانست جست وجوی غذا او را به کجا خواهد کشاند، یا چه نوع غذایی پیدا خواهد کرد، سه خانه یا سیصد خانه آن طرف تر، نباید گم می شد، کسی نبود که او را راهنمایی کند، آنهایی که سابق بر این بینا بودند کور شده بودند، و او که میدید، نمی توانست بفهمد کجاست. آفتاب دمیده بود، روی حوضچه های آب که میان زباله ها تشکیل شده بود می تابید و علفهای هرزه ای را که لابه لای سنگفرش خیابان سبز شده بود آسان تر می شد دید. مردم بیشتری به خیابان آمده بودند. زن دکتر از خود پرسید چه طور می توانند راهشان را پیدا کنند. راهشان را پیدا نمی کردند، از کنار ساختمانها عبور می کردند و دستهاشان به جلو دراز بود، دائم مثل مورچه هایی که در رد غذا باشند به همدیگر می خوردند، اما هیچ کس به خاطر این برخوردها اعتراض نمی کرد، حرفی هم نمی زد، در عوض یکی از افراد گروه از دیوار فاصله می گرفت،

صفحه 152 از 224