نام کتاب: کوری
ما به نوعی مثل چرخ و فلک شده ایم، اوایل درگیری پیدا می کردیم، اما خیلی زود فهمیدیم که کورها، به عبارتی، به جز لباس تنشان هیچ چیز از خود ندارند، پس راه حل زندگی در یک اغذیه فروشی است، لااقل تا زمانی که ذخیره هست نیازی به بیرون رفتن نیست، هر کس این کار را بکند کمترین حاصلش نداشتن یک لحظه آسایش است، می گویم کمترین، چون شنیدم بعضی ها همین کار را کردند، خودشان را زندانی کردند، در را قفل کردند، اما نمی توانستند جلوی بوی غذا را بگیرند، آنهایی که گرسنه بودند جلوی در جمع شدند، و چون کسانی که توی مغازه بودند در را باز نمی کردند، مغازه به آتش کشیده شد، چارهی مؤثری بود، من شخصا شاهد ماجرا نبودم، سایرین برایم تعریف کردند، به هر حال چارہ ساز بود، تا آنجا که من می دانم دیگر هیچ کس جرأت تکرارش را نکرد، پس مردم دیگر در خانه و آپارتمان زندگی نمی کنند، چرا، می کنند، اما نتیجه اش یکی است، لابد خیلی ها از خانه ی من استفاده کرده اند، اصلا از کجا معلوم دیگر بتوانم خانه ام را پیدا کنم، تازه، در این وضعیت، خیلی عملی تر است که در مغازه های همکف بخوابیم، یا در انبارها، از زحمت بالا و پایین رفتن پله ها خلاص می شویم، زن دکتر گفت باران بند آمده، و مرد خطاب به افراد درون مغازه تکرار کرد باران بند آمده. با شنیدن این کلمات، آنهایی که هنوز دراز کشیده بودند از جا بلند شدند، بار و بنه، کوله پشتی کیف دستی، کیسه های پارچه ای و پلاستیکی شان را جمع کردند، انگار می خواستند به یک سفر اکتشافی بروند، حقیقتا هم سفر اکتشافی بود، می رفتند دنبال غذا بگردند، یکی یکی از مغازه ها بیرون آمدند، زن دکتر متوجه شد که همه لباس گرم به تن دارند، هر چند که رنگ ها هماهنگی نداشت، هر چند که شلوارشان یا آن قدر کوتاه بود که ساق پایشان بیرون می ماند، یا آن قدر بلند که آن را چند بار تو زده بودند، اما این گروه از سرما عاجز نمی شد، بعضی از مردها بارانی یا پالتو پوشیده بودند، دو زن پالتوی پوست بلند به تن داشتند، هیچ کس چتر نداشت، شاید به این خاطر که چتر دست و پاگیر است و پره هایش هر آن ممکن است چشم کسی را از حدقه درآورد. گروه که پانزده نفر می شد به حرکت درآمد. سر و کلهی گروههای دیگری هم در خیابان پیدا شد، اشخاص تک و تنهایی هم دیده می شدند، مقابل دیوار مردها نیاز صبحگاهی مثانه شان را برطرف می کردند، زنها خلوت ماشین های رهاشده را ترجیح می دادند. در هر گوشه و کنار، مدفوع باران خورده، پیاده رو را آلوده کرده بود.
زن دکتر به نزد گروهش بازگشت. آنها به طور غریزی تنگ هم زیر سایه بان کرابسی یک قنادی نسته بودند که بوی خامهی ترشیده و دیگر فرآورده های فاسدشده را می داد. گفت راه بیافتیم، یک سرپناه پیدا کرده ام، و گروه را به مغازه ای که سایرین ترک گفته بودند برد. موجودی مغازه دست نخورده باقی بود، میان اجناس مغازه نه خوراک پیدا می شد و نه پوشاک، فقط یخچال بود و ماشین لباسشویی و ظرفشویی، اجاق گاز معمولی و فرهای مایکروویو، مخلوط کن،

صفحه 151 از 224