نام کتاب: کوری
سؤال شد خیلی شدید می بارد، بله، باید صبر کنیم تا کمتر شود، مرد، آن مردی که سخن گفته بود در دو قدمی زن دکتر قرار داشت، حضورتش را احساس نکرده بود، در نتیجه یکه خورد وقتی شنید زن دکتر می گوید روز به خیر، عادت روز به خیر گفتن را از دست داده بود، نه فقط به این خاطر که روزهای افراد کور، به معنای واقعی، احتمالا هرگز خیر نیستند، بلکه به این دلیل که هیچکس کاملا مطمئن نبود که عصر است یا شب، و اگر حالا، در تضادی آشکار نسبت به آنچه هم اکنون گفتیم، این افراد کم و بیش صبح هنگام از خواب بیدار می شوند، به این دلیل است که چند نفرشان در همین چند روزہ کور شده اند و قدرت تمییز دادن توالی شب و روز، و خواب و بیداری را به کلی هم از دست نداده اند. مرد گفت باران می آید، سگس پرسید شما کی هستید، من ساکن اینجا نیستم، دنبال غذا می گردید، بله، چهار روز است که چیزی نخورده ایم، حساب چهار روزش را از کجا دارید، حدس می زنم، تنهایید، با شوهر و چند همراه هستم، روی هم چند نفرید، هفت نفر، اگر خیال دارید این جا با ما بمانید فکر بی خودی است، همین حالا هم تعداد ما خیلی زیاد است، ما فقط داریم از اینجا عبور می کنیم، از کجا می آیید، از زمان شروع این کوری واگیردار زندانی بودیم، آه، بله، قرنطینه، فایده ای نداشت، چرا این حرف را می زنید، چون اجازه دادند. از آنجا بیرون بیایید، آتش سوزی شد و آن وقت بود که فهمیدیم نگهبان ها غیبشان زده، و آنجا را ترک کردید، بله، سربازهای نگهبان شما شاید آخرین کسانی باشند که کور شدند، همه کور شده اند، تمام شهر، تمام کشور، اگر هم کسی بتواند ببیند حرفی نمی زند و رازش را در سینه مخفی می کند، چرا در خانه ی خودتان زندگی نمی کنید، برای این که نمیدانم خانه ام کجاست، نمی دانید کجاست، شما چه طور، مگر می دانید خانه تان کجاست، من، زن دکتر نزدیک بود جواب دهد که می خواهد با شوهر و همراهانش دقیقا به خانه برود، و فقط نیاز دارند کمی غذا بخورند تا جان بگیرند، اما در همان لحظه کاملا متوجه موقعیت شد، شخصی که کور شد و خانه اش را ترک گفته فقط به کمک معجزه می تواند خانه اش را پیدا کند، مثل گذشته نبود که کورها با کمک عابری از این طرف به آن طرف خیابان بروند، و یا اگر تصادفا راه عوضی را پیش گرفته باشند به مسیر اصلی شان هدایت شوند، زن دکتر گفت فقط می دانم که خانه مان از اینجا خیلی دور است، پس مشکل بتوانید خودتان را به آنجا برسانید، بله، پس حالا متوجه شدید، من هم در همین وضع هستم، همه در این وضع هستند، شماهایی که در قرنطینه بودید خیلی چیزها را باید یاد بگیرید، نمی دانید چه قدر آسان می شود بی سرپناه شد، نمی فهمم، آنهایی که مثل ما گروهی راه می افتند، و اکثر همین کار را می کنند، وقتی به دنبال غذا می رویم دسته جمعی می رویم، و چون کسی نمی ماند که مراقب خانه باشد، به فرض این که بتوانیم آن را دوباره پیدا کنیم، به احتمال زیاد توسط گروه دیگری که نتوانسته اند خانه ی خودشان را پیدا کنند اشغال می شود،

صفحه 150 از 224