کسی اینجا باشد که خیال کند برای کوری ما علاج پیدا شده است، ظاهرا این پندار او را خشنودتر از سایرین نکرده است.
زن دکتر، به دلایل دیگری، پیش خود فکر کرد و به سایرین گفت بهتر است تا صبح صبر کنند، اکنون مهمترین کار پیدا کردن غذاست که در تاریکی آسان نیست. شوهرش پرسید میدانی کجا هستیم، کم و بیش، از خانه مان دوریم، خیلی فاصله داریم. سایرین هم مایل بودند بدانند از خانه شان چه قدر فاصله دارند، نشانی خود را به او دادند، زن دکتر کوشید به سؤال آنها جواب دهد، پسرک لوچ نشانی اش را فراموش کرده بود، جای تعجب نیست، مدتهاست که بهانهی مادرش را نگرفته است. اگر بخواهند خانه به خانه بروند، از نزدیکترین خانه تا دورترین آنها، اولین خانه مال دختری است که عینک دودی دارد، دومی مال پیرمردی است که چشم بند سیاه دارد، بعد خانهی دکتر و زنش، و آخر سر خانهی مردی که اول کور شد. بی شک همین خط سیر را دنبال می کنند چون دختری که عینک دودی داشت از همین حالا اصرار دارد که هر چه زودتر او را به خانه اش ببرند و می گوید نمی دانم پدر و مادرم در چه وضعی هستند، این نگرانی صادقانه نفی پیش داوری های بی اساس اشخاصی است که متأسفانه به خاطر کثرت رفتارهای ناپسند، به ویژه در اخلاقیات اجتماعی، احساسات عمیق، از جمله عشق فرزند به والدین را باور ندارند. شب رو به سردی گذاشت، چیز زیادی برای سوختن در آتش باقی نیست، حرارتی که هنوز از بقایای نیم سوخته بلند می شود برای گرم کردن بازداشت شدگان کور کافی نیست، از سرما کرخت شده اند، به ویژه آنهایی که از در ورودی تیمارستان فاصله گرفته اند، مانند زن دکتر و گروهش. آنها تنگ هم نشسته اند، سه زن با پسرک لوچ در وسط و سه مرد که دورشان را گرفته اند، اگر کسی آنها را ببیند فکر می کند که به همین شکل به دنیا آمده اند، در واقع مثل یک بدن واحد به نظر می رسند، با یک نفس و با همان احساس گرسنگی. سرانجام یکی پس از دیگری به خواب می روند، خواب سبکی که چند بار پارخ می شود به این خاطر که بازداشت شدگان کوری که از رخوت در می آیند، از جا برمی خیزند، و خواب آلوده، در اثر برخورد به این مانع انسانی به زمین می خورند، یکی از آنها همان جا می ماند، برایش تفاوتی ندارد که آنجا بخوابد یا جای دیگر. وقتی سحر شد، فقط چند ستون دود از بقایای نیم سوخته بلند بود، اما همین دود هم دیری نپایید، زیرا باران گرفت، خاکهی بارانی که شباهت به مه داشت، اما مداوم بود، در ابتدا به زمین سوخته هم نرسید بلکه بلافاصله بخار شد، اما همان گونه که همه می دانند، آب شیرین می تواند سخت ترین صخره ها را بشکافد، یافتن قافیهی این گفته بماند به عهدهی دیگران. فقط چشم بعضی از این بازداشت شدگان نیست که کور است، شعورشان را هم پرده ای از مه گرفته، چون استدلال پیچیده ای که آنها را به این نتیجه رساند که از غذای مورد نیازشان در این باران خبری نخواهد شد، هیچ
زن دکتر، به دلایل دیگری، پیش خود فکر کرد و به سایرین گفت بهتر است تا صبح صبر کنند، اکنون مهمترین کار پیدا کردن غذاست که در تاریکی آسان نیست. شوهرش پرسید میدانی کجا هستیم، کم و بیش، از خانه مان دوریم، خیلی فاصله داریم. سایرین هم مایل بودند بدانند از خانه شان چه قدر فاصله دارند، نشانی خود را به او دادند، زن دکتر کوشید به سؤال آنها جواب دهد، پسرک لوچ نشانی اش را فراموش کرده بود، جای تعجب نیست، مدتهاست که بهانهی مادرش را نگرفته است. اگر بخواهند خانه به خانه بروند، از نزدیکترین خانه تا دورترین آنها، اولین خانه مال دختری است که عینک دودی دارد، دومی مال پیرمردی است که چشم بند سیاه دارد، بعد خانهی دکتر و زنش، و آخر سر خانهی مردی که اول کور شد. بی شک همین خط سیر را دنبال می کنند چون دختری که عینک دودی داشت از همین حالا اصرار دارد که هر چه زودتر او را به خانه اش ببرند و می گوید نمی دانم پدر و مادرم در چه وضعی هستند، این نگرانی صادقانه نفی پیش داوری های بی اساس اشخاصی است که متأسفانه به خاطر کثرت رفتارهای ناپسند، به ویژه در اخلاقیات اجتماعی، احساسات عمیق، از جمله عشق فرزند به والدین را باور ندارند. شب رو به سردی گذاشت، چیز زیادی برای سوختن در آتش باقی نیست، حرارتی که هنوز از بقایای نیم سوخته بلند می شود برای گرم کردن بازداشت شدگان کور کافی نیست، از سرما کرخت شده اند، به ویژه آنهایی که از در ورودی تیمارستان فاصله گرفته اند، مانند زن دکتر و گروهش. آنها تنگ هم نشسته اند، سه زن با پسرک لوچ در وسط و سه مرد که دورشان را گرفته اند، اگر کسی آنها را ببیند فکر می کند که به همین شکل به دنیا آمده اند، در واقع مثل یک بدن واحد به نظر می رسند، با یک نفس و با همان احساس گرسنگی. سرانجام یکی پس از دیگری به خواب می روند، خواب سبکی که چند بار پارخ می شود به این خاطر که بازداشت شدگان کوری که از رخوت در می آیند، از جا برمی خیزند، و خواب آلوده، در اثر برخورد به این مانع انسانی به زمین می خورند، یکی از آنها همان جا می ماند، برایش تفاوتی ندارد که آنجا بخوابد یا جای دیگر. وقتی سحر شد، فقط چند ستون دود از بقایای نیم سوخته بلند بود، اما همین دود هم دیری نپایید، زیرا باران گرفت، خاکهی بارانی که شباهت به مه داشت، اما مداوم بود، در ابتدا به زمین سوخته هم نرسید بلکه بلافاصله بخار شد، اما همان گونه که همه می دانند، آب شیرین می تواند سخت ترین صخره ها را بشکافد، یافتن قافیهی این گفته بماند به عهدهی دیگران. فقط چشم بعضی از این بازداشت شدگان نیست که کور است، شعورشان را هم پرده ای از مه گرفته، چون استدلال پیچیده ای که آنها را به این نتیجه رساند که از غذای مورد نیازشان در این باران خبری نخواهد شد، هیچ