نه مهتاب بلکه نور خیره کنندهی آتش بود که محوطه ی خالی و وسیع تا در بزرگ را روشن می ساخت. زن دکتر فریاد کشید خواهش می کنم، به خاطر وجدان خودتان هم که شده بگذارید بیرون بیاییم، تیراندازی نکنید. جوابی نیامد. نورافکن هنوز خاموش بود، هیچ جنبندهای به چشم نمی خورد. زن دکتر با ترس و لرز دو پله پایین رفت، شوهرش پرسید چه خبر است، اما او جواب نداد، آنچه میدید باورش نمی شد. بقیهی پله ها را هم پایین رفت، به طرف در بزرگ به راه افتاد، هنوز هم پسرک لوچ و شوهر و همراهانش را به دنبال خود می کشید، جای شکی نمانده بود، سربازها رفته بودند، یا شاید آنها هم کوری گرفته بودند و از آنجا منتقل شده بودند، سرانجام کار همه به کوری کشیده بود.
آن وقت بود که همه چیز یک باره اتفاق افتاد تا همهی مسائل آسانتر شود، زن دکتر به صدای بلند اعلام کرد که همگی آزادند، بام ضلع راست با صدای مهیبی فرو ریخت و باعث شد شعله های آتش به همه طرف گسترش یابد، زندانیان کور به حیاط هجوم بردند، با تمام توان فریاد می کشیدند، بعضی ها موفق نشدند و در داخل ساختمان باقی ماندند، به دیوارها کوبیده شدند، بعضی ها زیر دست و پا له شدند و تودهای خونین و بی شکل از آنها بر جای ماند، آتش که ناگهان به همه جا کشیده شد، به زودی همهی آنها را خاکستر می کند. در بزرگ چهارتاق باز است، دیوانگان می گریزند.
آن وقت بود که همه چیز یک باره اتفاق افتاد تا همهی مسائل آسانتر شود، زن دکتر به صدای بلند اعلام کرد که همگی آزادند، بام ضلع راست با صدای مهیبی فرو ریخت و باعث شد شعله های آتش به همه طرف گسترش یابد، زندانیان کور به حیاط هجوم بردند، با تمام توان فریاد می کشیدند، بعضی ها موفق نشدند و در داخل ساختمان باقی ماندند، به دیوارها کوبیده شدند، بعضی ها زیر دست و پا له شدند و تودهای خونین و بی شکل از آنها بر جای ماند، آتش که ناگهان به همه جا کشیده شد، به زودی همهی آنها را خاکستر می کند. در بزرگ چهارتاق باز است، دیوانگان می گریزند.