نام کتاب: کوری
توانستم از بخش خارج شوم، تقصیر پسرک لوچ است چون معلوم نبود کجا رفته، الا اینجا کنار من است و دستش را محکم گرفته آن، تا دستم از جا کنده نشود ولش نمی کنم، با دست دیگرم دست شوهرم را گرفته ام، و بعد دختری که عینک دودی داشت می آید، و بعد پیرمردی که چشم بند سیاه داشت، هر جا یکی شان باشد آن یکی هم هست، و بعد مردی که اول کور شد، و بعد همسرش، همه با هم، مثل میوہی کاج فشرده، و از ته دل آرزو می کنم که حتی در این حرارت از هم نپاشد. در این حیص و بیص چند نفر از زندانیان کور این ضلع از افراد ضلع دیگر پیروی کرده بودند، به درون حیاط می پریدند، نمی توانند ببینند که همین حالا هم بخش اعظم آن ضلع ساختمان کوهی از آتش شده است، اما لهیب حرارتی را که از آن طرف می آید بر دست و صورتشان احساس می کنند، فعلا بام هنوز فرو نریخته است، برگ های درختان کمکم پیچ و تاب می خورند و لوله می شوند. بعد یک نفر فریاد زد چرا هنوز اینجاییم، چرا نمیرویم بیرون، جواب که از میان دریایی از سر و کله به گوش رسید در پنج کلمه خلاصه می شد، بیرون پر از سرباز است، اما پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گفت بهتر است تیر بخوریم و در آتش جزغاله نشویم، به نظر می آمد که این صدای او نیست، صدای تجربه است، بنابراین شاید هم واقعا او نبود که حرف می زد، شاید زنی که فندک داشت از زبان او حرف زده بود، همو که بخت یارش نشد تا آخرین گلوله ای که حسابدار کور شلیک کرد نصیبش شود. آن وقت زن دکتر گفت بگذارید رد شوم، با سربازها حرف می زنم، نباید ما را ول کنند که اینجوری بمیریم، سربازها هم احساس دارند. به این امید که سربازها هم ممکن است واقعا احساس داشته باشند، شکاف باریکی در میان جمعیت باز شد، زن دکتر با تلاش و تقلای زیاد راه خود را باز می کرد و پیش می رفت، یارانش را هم با خود می کشید. دود جلو دیدش را گرفته بود، به زودی او هم مثل سایرین کور میشد. ورود به سرسرا تقریبا غیرممکن بود. درهایی که به حیاط باز می شد از جا درآمده و متلاشی شده بود، زندانیان کوری که به سرسرا پناه برده بودند فورا متوجه شدند که آنجا دیگر امن نیست، می خواستند خارج شوند، با تمام قوا به یکدیگر فشار می آوردند، اما کسانی که آن طرف بودند ممانعت می کردند و با تمام قوا مقاومت نشان می دادند، در آن لحظه ترسشان بیشتر آن بود که سربازها ناگهان ظاهر شوند، اما هر چه از رمقشان کاسته و هر چه آتش نزدیک تر می شد ثابت می شد پیرمردی که چشم بند سیاه داشت حق دارد، مردن به ضرب گلوله خیلی بهتر است. انتظار چندان طولی نکشید، زن دکتر سرانجام توانست خود را به ایوان برساند، لباسش پاره شده بود و دستهاش پر بود و به زحمت می توانست کسانی را که می خواستند، به تعبیری، خود را به قطار در حال حرکت برسانند، یعنی به گروه کوچک او ملحق شوند، از خود براند. حتما سربازها وقتی او را نیمه برهنه در برابر خود می دیدند چشمهایشان از حدقه بیرون می زد. حالا دیگر

صفحه 145 از 224