نام کتاب: کوری
شوم، حالا دیگر همه چیز یکسان است، در مرگ، همه به یک اندازه کورند. کاری که نباید بکنند این بود که همان جا بمانند، بی دفاع، حتی میله های فلزی تخت هایشان را پشت سر جا گذاشته بودند، مشتهایشان به هیچ دردی نمی خورد. به راهنمایی زن دکتر اجساد را به جلوخان ساختمان کشاندند و در مهتاب گذاشتند، زیر سفیدی شیرگون سیاره، در بیرون سفید، در درون، سرانجام، سیاه. پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گفت بهتر است به بخش ها برگردیم، بعدا خواهیم دید که چه کنیم. اینها کلمات او بود، کلمات جنون آمیز و احمقانه ای که هیچ کس اعتنایی نکرد. آنها بنا به ترتیب بخشهایشان پراکنده نشدند، در راه به یکدیگر می خوردند و یکدیگر را شناسایی می کردند، بعضی ها به ضلع سمت چپ می رفتند، بقیه به ضلع سمت راست، زنی که گفته بود هر جا شما بروید من هم می آیم، تا این لحظه زن دکتر را همراهی کرده بود، اما حالا دیگر چنین فکری در سر نداشت، کاملا برعکس، نمی خواست آن را به زبان بیاورد، عهد و پیمان همیشه هم ایفا نمی شود، گاه در اثر ضعف، و گاه در اثر قدرتی برتر که به حساب نیاورده ایم.
یک ساعت گذشت، ماه به وسط آسمان رسید، گرسنگی و وحشت مانع از خواب است، در بخش ها همه بیدارند. اما این بیداری فقط ناشی از وحشت و گرسنگی نیست. زندانیان کور بی قرارند، خواه در اثر هیجان نبرد اخیر، هر چند که با شکست فجیع توأم بود، و خواه در اثر چیز مبهمی که در هوا موج می زد. هیچ کس جرأت ندارد قدم به راهروها بگذارد، اما درون هر بخش مثل لانهی زنبوری است پر از زنبورهای نر، حشراتی پرهمهمه که کمتر تمایلی به نظم و ترتیب دارند، هیچ نشانه ای در دست نیست که در طول عمرشان هرگز کوچکتری دل مشغولی برای آینده داشته باشند، گو این که در مورد افراد کور، این موجودات بدبخت، منصفانه نخواهد بود اگر آنها را سوءاستفاده چی و انگل قلمداد کنیم، سوءاستفاده چی از کدام نان خشکی، انگل کدام غذایی، در مقایسه باید دقت به خرج داد، وگرنه ممکن است مقایسه احمقانه از کار درآید. اما هیچ قاعده ای نیست که استثنایی نداشته باشد، و در اینجا هم این نکته مصداق دارد، در قالب زنی که به بخش دوم سمت راست وارد شد، و بلافاصله کهنه پاره هایش را زیر و رو کرد تا شیء کوچکی را یافت و آن را در کف دستش فشرد، انگار می خواست آن را از نگاه کنجکاو دیگران پنهان کند، عادات دیرینه دیرپا هستند، حتی در لحظاتی که فکر می کنیم برای همیشه از سرمان افتاده اند. در اینجا، که باید یکی برای همه باشد و یا همه برای یکی باشند، شاهد بودیم که چه گونه قوی دستان بی رحمانه لقمه را از دهان فرودستان می ربودند، و حالا این زن که به یاد آورده بود فندکی در کیفش داشته، مگر این که در طول بلوا آن را گم کرده باشد، با بی قراری آن را جست وجو کرد، و حالا دزدکی آن را مخفی می کند، گویی بقایش به آن بستگی دارد، در این فکر نیست

صفحه 142 از 224