گفت خیال دارند در آنجا اردو بزنند، اما حقیقت چیز دیگری بود، آنچه پیش آمدہ بود این بود که رمقشان ته کشیده بود، من که همین جا می مانم، من که دیگر نمی توانم راه بروم. اینجاست که باید اذعان کنیم عجیب است که اشرار کور، که تا آن وقت زورگو و سرمست از قساوت قلب خود بودند، حالا فقط به دفاع از خود می پرداختند، سنگر و مانع برپا می کردند و هر وقت دلشان می خواست از داخل بخش دست به تیراندازی می زدند، انگار وحشت داشتند از این که بیرون بیایند و رو در رو، چشم در چشم، به جنگ مشغول شوند. این هم، مانند هر چیز دیگری در این زندگی، توجیه خود را دارد، بدین معنا که پس از مرگ فجیع اولین سردسته شان، تمام روحیهی انضباط و اطاعت در بخش از بین رفت، اشتباه خطیر حسابدار کور در این بود که فکر می کرد برای غصب قدرت کافی است هفت تیر را به دست آورد، اما نتیجه کامل برعکس شد، هر بار که شلیک می کند، شلیک نتیجهی معکوس میدهد، به عبارت دیگر، او با هر شلیک، اقتدار خود را کمی بیشتر از دست می دهد، پس باید دید وقتی که فشنگهایش ته بکشد چه خواهد شد. همان طور که لباس زیبا نشان آدمیت نیست، با داشتن عصای سلطنت هم نمی شود پادشان شد، این حقیقتی است که هرگز نباید از یاد برد، و اگر حقیقت داشته باشد که عصای سلطنت اکنون در دست حسابدار کور است، مجبوریم بگوییم که پادشاه، هرچند که مرده است، هرچند که در بخش خود، و بدتر این که در یک متری زمین مدفون است، هنوز در یادها زنده است، و حداقل این که بوی گند صلابت حضور او را محسوس می سازد. در این ضمن مهتاب شد. از در سرسرا که به حیاط بیرونی مشرف است، نوری ساطع است که به تدریج بیشتر می شود، پیکرهای روی زمین، دو تا مرده و بقیه زنده، کمکم دارای حجم و شکل و ویژگی و ریخت و سنگینی وحشتی ناشناخته می شوند، بعد زن دکتر پی می برد که تظاهر به کوری، اگر زمانی معنایی داشت، اکنون دیگر بی معنی است، واضح است که در اینجا کسی را نمی توان نجات داد، کوری به همین معنا نیز هست، زندگی در دنیایی که امیدی باقی نمانده است. ضمنا او توانست کشته ها را شناسایی کند، این فروشندهی داروخانه است، این هم کسی است که می گفت اراذل کور بی حساب و کتاب تیراندازی می کنند، هر دو تا حدی حق داشتند، لازم نیست از من بپرسید آنها را از کجا می شناسم، جوابش ساده است، من می توانم ببینم. بعضی از حاضران قبلا هم این را میدانستند و ساکت مانده بودند، دیگران مدتی ظنین شده بودند و حالا سوءظنشان تأیید می شد، حیرت بقیه غیرمترقبه بود، و باز، خوب که فکر کردند، با خود گفتند نباید حیرت کنیم، اگر موقعیت دیگری بود این افشاگری موجب هول و هراس بیش تر، و هیجان خارج از کنترل می شد. خوشا به سعادتتان، چه طور توانستید از شر این بلای عالمگیر خلاص شوید، چه قطره ای توی چشمتان می ریزید، نشانی دکترتان را به من بدهید، به من کمک کنید از این زندان خلاص