تدبیری چه بسا بهتر از تدابیر قبلی اندیشیده بود، همهی همراهانش می بایست هر چه بلندتر با یکدیگر صحبت کنند، و حتی فریاد بزنند، مضافا که این کارشان از هر نظر منطقی بود، به این ترتیب صدایشان، سر و صدای اجتناب ناپذیر رفت و آمدشان، و در عین حال خدا می داند چه چیزهای دیگری را که ممکن بود پیش بیاید، تحت الشعاع قرار می داد. در ظرف چند دقیقه، نجات دهندگان به نقطه ای که می خواستند رسیدند، و این را قبل از این که دستشان به اجساد بخورد فهمیدند، خونی که رویش میخزیدند حکم پیکی را داشت که آمده بود بگوید من هستی بودم، پشت سر من نیستی است، زن دکتر با خود گفت خدای من، این همه خون، و راست میگفت، بستر غلیظی از خون، دستها و لباس هایشان به زمین چسبیده بود، انگار که تخته های کفپوش و کاشیهای کف را چسب مالیده بودند. زن دکتر روی آرنجهایش بلند شد و به پیش روی ادامه داد، بقیه هم همین کار را کردند. دست هایشان را به جلو دراز کردند و بالأخره به اجساد رسیدند. همراهانی که پشت سر مانده بودند هر چه می توانستند سر و صدا می کردند و حالا مثل عزادارانی حرفه ای بودند که به حال بیخودی رسیده باشند. دستهای زن دکتر و پیرمردی که چشم بند سیاه داشت قوزک های یکی از مصدومین را گرفته بود، دکتر و زن دکتر هم دست و پای مرد مجروح دیگر را محکم گرفته بودند، سعی می کردند آنها را به نقطهی دورتری از خط آتش بکشانند. کار آسانی نبود، مجبور بودند نیم خیز شوند، چهار دست و پا حرکت کنند، تنها راه برای استفاده مناسب از رمق اندکی که داشتند همین بود. صدای شلیک دیگری طنین انداز شد اما این بار به کسی اصابت نکرد. وحشت عظیم ناشی از این شلیک کسی را فراری نداد، برعکس، باعث شد آخرین بقایای توان لازم را در خود جمع کنند. لحظه ای بعد از خطر دور شده بودند، تا می توانستند خود را به دیواری که در بخش در آن جای داشت نزدیک کردند، فقط امکان داشت گلولهای سرگردان به آنجا اصابت کند، اما بعید بود که حسابدار کور از علم پرتاب شناسی، حتی پرتابه های بدوی مانند این گلوله سررشته ای داشته باشد. سعی کردند اجساد را بلند کننند، اما منصرف شدند. به خاطر سنگینی شان فقط می توانستند آنها را بکشند و با این کار، خونی که ریخته بود، به حالت نیمه لخته به دنبالشان کشیده می شد، گویی با غلتک به زمین مالیده شده بادش، و بقیهی خون، که هنوز تازه بود، کماکان از زخمها جاری بود. افرادی که منتظر ایستاده بودند پرسیدند اینها کی هستند، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گفت وقتی نمی توانیم ببینیم از کجا بدانیم، یک نفر گفت نمی توانیم اینجا بمانیم، دیگری یادآور شد اگر به صرافت حمله بیافتند، بیش از دو مجروح روی دستمان می ماند، دکتر گفت، با جسد، من که نبضشان را حس نمی کنم. مثل لشکر شکست خوردهی در حال عقب نشینی جنازه ها را در طول راهرو با خود کشیدند، وقتی که به سرسرا رسیدند توقف کردند، به طوری که ممکن بود بتوان