نام کتاب: کوری
افتادند که به قشون ملحق شوند، چند نفری به داخل بخش برگشتند تا سلاح بردارند، حالا دیگر هفده نفر نبودند و اقلا دوبرابر شده بودند، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت یقینا از این قوای کمکی ناراضی بود، اما هرگز نخواهد دانست که به جای یک قشون، فرمانده دو قشون بود. از میان چند پنجرہی مشرف به حیاط داخلی، آخرین بارقهی نور روز به درون می تابید، نوری کمجان و رو به افول که به سرعت محو می شد و به درون چاه سیاه و عمیق شب می خزید. به غیر از اندوہ تسلی ناپذیر کوری که کماکان رنجشان می داد، از غلیان های افسردگی که این تغییرات و سایر تغییرات مشابه جوی ایجاد می کنند در امان بودند، و لااقل این محرومیت به نفعشان بود، زیرا ثابت شده است که همین تغییرات موجب بروز اعمال نومیدانهی بی شماری می شود که در گذشتهی دور، زمانی که مردم چشم داشتند و می دیدند از آنان سر می زد. وقتی که به در آن بخش لعنتی رسیدند هوا آنقدر تاریک شده بود که زن دکتر متوجه نشد به جای چهار تخت با هشت تخت در را سد کرده اند، تعداد تخت ها هم همزمان با مهاجمین دوبرابر شده بود منها چنان که به زودی معلوم خواهد شد، این افزایش برای مهاجمین عواقب آنی وخیمتری داشت. پیرمردی که چشم بند سیاه داشت فریادی سر داد که در حکم دستور بود، اصطلاح رایج، یعنی حمله به یادش نیامد، یا شاید هم به یاد آمد، اما در نظرش استفاده و رعایت اصطلاحات و قواعد نظامی مسخره جلوہ کرد، سنگری از تختهای کثیف، پر از کک و ساس، که تشک هایشان در اثر عرق و ادرار پوسیده بود، پتوهاجل شده بود، رنگ خاکستری شان جای خود را به رنگ هایی مشمئزکننده داده بود، حالا دیگر زن دکتر این را می دانست، نه این که الآن می دید، چون حتی متوجه تقویت شدن سنگر هم نشده بود. زندانیان کور که مثل فرشتگان مقرب در شکوه و جلال خود احاطه شده بودند، طبق دستوری که داشتند سلاح هایشان را به حالت عمودی گرفتند و خود را به مانع کوبیدند، اما تخت ها از جا تکان نخورد، شکی نیست که نیروی این جلوداران شجاع آنقدرها بیش از نیروی افراد کم بنیه ای نبود که پشت سرشان می آمدند و حالا به زحمت قادر به نگه داشتن نیزه هایشان بودند، حالت کسی را داشتند که صلیبی را به دوش کشیده و اینک منتظر باشد که خودش را به آن صلیب بکشند. سکوت از میان رفته بود، کسانی که بیرون بودند فریاد می کشیدند، آنها که داخل بودند به فریاد درآمده بودند، چه بسا هیچ کس تاکنون متوجه نشده باشد که نعرہی نابینایان چه قدر وحشتناک است، برای فریادشان هیچ توجیه منطقی نمی یابیم، سعی می کنیم آرامشان کنیم و بعد کار خودمان هم به فریاد می کشد، فقط همین کم می ماند که خودمان هم کور شویم، اما آن لحظه هم فرا خواهد رسید. پس وضع از این قرار بود، بعضی ها حمله می کردند و فریاد می کشیدند، بقیه دفاع می کردند و نتوانسته اند تخت ها را از جا تکان بدهند، خواه ناخواه سلاح ها را به زمین انداختند و همگی، لااقل کسانی که سعی

صفحه 138 از 224