نام کتاب: کوری
رسیدیم، شش نفرمان، شش نفری که احساس می کنند شجاع ترند، با تمام قوا تخت ها را به عقب هل می دهند، تا همه مان بتوانیم وارد شویم، در آن صورت مجبوریم اسلحه مان را زمین بگذاریم، فکر نمی کنم این کار لازم باشد، اگر سلاحهایمان را نگه داریم ممکن است حتی به درد هم بخورند. مکث کرد، بعد با الحنی افسرده گفت از همه مهمتر این که نباید از هم جدا شویم، وگرنه حسابمان پاک است، دختری که عینک دودی داشت گفت زنها چه طور، زنها را فراموش نکنید، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت پرسید آیا شما هم می آیید، اگر نمی آمدید بهتر بود، چرا نیایم، دلم می خواهد بدانم، شما خیلی جوان اید، اینجا که سن مطرح نیست، زن و مرد بودن هم مطرح نیست، پس زنها را فراموش نکنید، نه، فراموش نمی کنم، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت هنگام ادای این کلمات انگار داشت با کس دیگری حرف می زد، اما کلمات بعدی همه به جا بود، برعکس، ای کاش یکی از شما زنها می توانست آنچه را که ما نمی بینیم ببیند، ما را در مسیر درست پیش ببرد، تا دقیقا مثل آن زن نوک میله هایمان را توی گلوی آن اراذل فرو کنیم، زن دکتر تذکر داد توقع خیلی زیادی است، ما نمی توانیم کاری را که قبلا انجام دادیم به راحتی تکرار کنیم، تازه، از کجا معلوم که او همان جا و همان وقت نمرده باشد، از او که خبری نشده، دختری که عینک دودی داشت گفت زنها هنگام تولد دوباره در یکدیگر حلول می کنند... سکوتی ممتد برقرار شد، در مورد زنها همهی آنچه باید گفته می شد در همین جمله نهفته بود، اما مردها مجبور بودند کلمات دیگری بیابند، و می دانستند که چنین کاری ازشان ساخته نیست.
به ستون یک خارج شدند، طبق توافق، شش نفری که شجاع تر از بقیه بودند، از جمله دکتر و فروشندهی داروخانه، در جلو حرکت می کردند، و بقیه به دنبالشان، هر کدام مسلح به میلهای آهنی که از تختشان کنده بودند، قشونی از نیزه به دستان مفلوک و ژنده پوش، هنگام عبور از سرسرا سلاح یکیشان افتاد، و از برخورد آن با کاشی های کف سرسرا صدای کرکننده ای مثل شلیک تفنگ بلند شد، اگر اراذل صدا را شنیده باشند و شستشان خبردار شده باشد که ما چه خیالی داریم، کارمان تمام است. زن دکتر بی آن که به کسی، حتی به شوهرش، حرفی بزند، جلو دوید، به انتهای راهرو نگاه کرد، آن وقت خیلی آهسته، از کنار دیوار خود را نزدیک در بخش رساند، با دقت گوش داد، صداهای داخل بخش نشانی از هراس و اضطراب نداشت. بدون معطلی این خبر را برای همراهانش برد و پیش روی از سر گرفته شد. ساکنین دو بخشی که سر راه پایگاه اشرار بود، آگاه بودند که چه خبر خواهد شد، و بدون توجه به سکوت و تأنی حرکت قشون، جلو در بخش ها جمع شده بودند تا از هنگامهی جنگی که در پیش بود بی نصیب نمانند، و بعضی ها که تب و تاب بیشتری داشتند و از بوی باروتی که به زودی بلند می شد به هیجان آمده بودند، در آخرین لحظه به صرافت

صفحه 137 از 224