بخواهند، یا با کاستن از تعداد نفرات از آن پرهیز کنند و قرعه بکشند تا ببینند چه کسی باید خود را کنار بکشد. چند نفر با بی اعتقادی دست بلند کردند، با حالتی که حکایت از شک و تردید داشت، یا به علت آگاهی از خطری که می خواستند برای خود بخرند، و یا به خاطر پی بردن به بی معنی بودن این دستور. دکتر خندید، خیلی خنده دار بود که از شما خواستم دستتان را بلند کنید، بهتر است به شکل دیگری عمل کنیم، اجازه بدهید آنهایی که نمی توانند یا نمی خواهند بروند بیرون بیایند، بقیه بمانند تا ببینیم چه گونه وارد عمل شویم. جنب وجوشی به اه افتاد، صدای پا و زمزمه و آه بلند شد، کم کم افراد ضعیف و هراسان خود را کنار کشیدند، فکر دکتر هم عالی بود و هم حاکی از گذشت، به این ترتیب به آسانی نمی شد فهمید که چه کسی مانده و چه کسی کنار کشیده. زن دکتر افرادی را که مانده بودند شمرد، با خودش و شوهرش هفده نفر می شدند. از بخش یک سمت راست پیرمردی که چشم بند سیاه داشت مانده بود، با فروشندهی داروخانه و دختری که عینک دودی داشت، و بقیهی داوطلبان بخش های دیگر همگی مرد بودند به استثنای زنی که گفته بود هر جا شما برویم من هم می آیم. در راهرو صف بستند، دکتر آنها را شمرد، هفده، هفده نفریم. فروشندهی داروخانه گفت زیاد نیست، محال است، موفق نمی شویم. پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گفت اگر بتوانم از اصطلاح نظامی استفاده کنم، باید بگویم افراد نوک حمله باید تعدادشان کم باشد، باید بتوانیم از در رد شویم، من مطمئنم اگر عدهمان بیشتر بود اوضاع پیچیده تر می شد، یک نفر دیگر در تأیید حرف او گفت ممکن بود همه مان را بکشند، و ظاهرا همه راضی شدند که بالأخره عدہ شان کم است.
ما حالا دیگر با سلاح هایشان آشناییم، میله هایی که از تختها جدا کرده اند، و بسته به این که نفرات رسته ی مهندسی وارد عمل شوند یا افراد مهاجم، ممکن است این میله ها هم به عنوان نیزه و هم به عنوان دیلم به کار برود. پیرمردی که چشم بند سیاه داشت، در جوانی سررشته ای از فنون جنگی کسب کرده بود، پیشنهاد کرد همه کنار یکدیگر بمانند، رو به یک سمت، و گفته بود باید در سکوت محض پیشروی کنند، تا حمله شان از مزیت غافلگیری برخوردار باشد، پیشنهاد کرد بهتر کفش هایمان را در آوریم. یک نفر گفت آن وقت پیدا کردن کفش هایمان مشکل می شود، و دیگری نظر داد هر کفشی که زیاد بیایید مسلما صاحبش مرده، با این تفاوت که در این صورت، اقلا، همیشه کسی هست که آنها را پایش کند، این همه حرف و سخن در مورد کفش مرده ها برای چیست، ضرب المثلی است که میگیو چه سود از انتظار کفش اموات، چرا، چون کفش هایی که مرده ها را با آن دفن می کردند از جنس مقوا بود، و منظورشان را برآورده می کرد، تا جایی که ما می دانیم ارواح پا ندارند، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت حرفها را قطع کرد، یک مطلب دیگر هم هست، وقتی که به آنجا
ما حالا دیگر با سلاح هایشان آشناییم، میله هایی که از تختها جدا کرده اند، و بسته به این که نفرات رسته ی مهندسی وارد عمل شوند یا افراد مهاجم، ممکن است این میله ها هم به عنوان نیزه و هم به عنوان دیلم به کار برود. پیرمردی که چشم بند سیاه داشت، در جوانی سررشته ای از فنون جنگی کسب کرده بود، پیشنهاد کرد همه کنار یکدیگر بمانند، رو به یک سمت، و گفته بود باید در سکوت محض پیشروی کنند، تا حمله شان از مزیت غافلگیری برخوردار باشد، پیشنهاد کرد بهتر کفش هایمان را در آوریم. یک نفر گفت آن وقت پیدا کردن کفش هایمان مشکل می شود، و دیگری نظر داد هر کفشی که زیاد بیایید مسلما صاحبش مرده، با این تفاوت که در این صورت، اقلا، همیشه کسی هست که آنها را پایش کند، این همه حرف و سخن در مورد کفش مرده ها برای چیست، ضرب المثلی است که میگیو چه سود از انتظار کفش اموات، چرا، چون کفش هایی که مرده ها را با آن دفن می کردند از جنس مقوا بود، و منظورشان را برآورده می کرد، تا جایی که ما می دانیم ارواح پا ندارند، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت حرفها را قطع کرد، یک مطلب دیگر هم هست، وقتی که به آنجا