گرسنگی را تحمل کنند، همان جا از حال رفتند طوری که انگار ناگهان خوابشان برده باشد، خوشبختانه زن دکتر در محل بود تا به نجاتشان بیاید، باورکردنی نبود که این زن چه گونه می توانست همهی جریانات را زیر نظر داشته باشد، حتما از نوعی حس ششم برخوردار بود، نوعی بینش بدون داشتن چشم، که باعث شد آن فلک زده های بی نوا زیر آفتاب نمانند و نپزند، فورا آنها را توی ساختمان می بردند، و با گذشت زمان و به کمک آب و سیلیهای آرامی که توی صورتشان می خورد، همگی عاقبت حالشان جا می آمد. اما از این اشخاص نمی شد توقع داشت در جنگی شرکت کنند، حتی قادر نخواهند بود دم گربهی ماده ای را هم بگیرند، اصطلاحی منسوخ که هیچ گاه معلوم نمی کرد به چه دلیل خاصی گرفتن دم گربهی ماده آسان تر از گربهی نر است. بالأخره پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گفت غذا نیامده، نخواهد آمد، بهتر است برویم غذایمان را بگیریم. از جا بلند شدند، خدا می داند چه گونه، و به جای تکرار بی احتیاطی روز پیش رفتند تا در بخشی که بیش از همه بخشها تا پایگاه اشرار فاصله داشت گرد هم بیایند. از آنجا جاسوس هایی به ضلع دیگر فرستادند، این جاسوس ها زندانیان کوری بودند که قبلا در آن بخش زندگی می کردند و با اطراف و جوانب آنجا آشنایی بیشتری داشتند، با اولین حرکت مشکوکی که مواجه شدید بیایید و به ما خبر بدهید. زن دکتر همراهشان رفت و با خبر مأیوس کننده ای برگشت، چهار تخت را روی هم گذاشته اند و ورودی بخش را بسته اند. یک نفر پرسید تعداد تخت ها را از کجا فهمیدید، کار سختی نبود، لمسشان کردم، هیچ کس نفهمید شما آنجایید، فکر نمی کنم، حالا چه کار باید بکنیم، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت باز هم پیشنهاد کرد بهتر است برویم، بهتر است سر تصمیممان بمانیم، یا باید این کار را بکنیم یا محکوم به مرگ تدریجی هستیم. مردی که اول کور شد گفت اگر آنجا برویم بعضیهایمان زودتر میمیریم، هر کسی که بناست بمیرد همین حالا هم مرده و خودش خبر ندارد، از لحظه ی تولد می دانیم که روزی خواهیم مرد، همین طور است، به یک معنی انگار مرده به دنیا می آییم، دختری که عینک دودی داشت گفت بس کنید این حرف های احمقانه را، من نمی توانم تنهایی آنجا بروم، اما اگر بناست زیر قرارمان بزنیم، من یکی که میروم روی تختم دراز می کشم تا بمیرم، دکتر گفت فقط کسی که عمرش به آخر رسیده باشد می میرد، نه کس دیگری، و صدایش را بلندتر کرد و گفت کسانی که تصمیم دارند بروند دستشان را بلند کنند، با کسانی که حرفی را که می خواهند بزنند در دهانشان مزه مزه نمی کنند چنین معامله ای می شود، حالا که کسی نبود که بتواند بشمارد، و عموما چنین نظری داشتند، چه فایده ای داشت که از آنها خواسته شود دستشان را بلند کنند، و بعد بگویند سیزده نفر، که در این صورت چه بسا بحث دیگری در می گرفت برای آن که، با توجه به عقل و منطق، ببینند کدام صحیح تر است، این که برای پرهیز از این عدد نحس یک داوطلب دیگر هم