نام کتاب: کوری
اگر آتش سوزی مهار نشود، چه عمدی و چه غیر عمدی، مأموران آتش نشانی دخالتی نخواهند کرد، یازده، همچنین، بازداشت شدگان در صورت بروز هر نوع بیماری نمی توانند به هیچ کمکی از خارج ساختمان متکی باشند، و این امر در مورد نابسامانی های دیگر هم صدق می کند، دوازده، در صورت مرگ و میر به هر علتی، بازداشت شدگان لازم است بدون هیچ تشریفاتی جسد را در حیاط دفن کنند، سیزده، تماس بین ضلع بیماران و ضلع اشخاص مشکوک به آلودگی باید در سرسرای مرکزی ساختمان صورت بگیرد، چهارده، اگر افراد مشکوک به آلودگی ناگهان کور شوند، باید بی درنگ به ضلع دیگر ساختمان انتقال یابند، پانزده، این اطلاعیه هر روز در همین ساعت برای استفادهی تازه واردین پخش خواهد شد. دولت، ولی درست در همین لحظه چراغ ها خاموش و بلندگو ساکت شد. یکی از مردهای کور با بی اعتنایی تکه نخی را که در دستهایش داشت یک گره زد، بعد سعی کرد گره ها را بشمارد، گره ها، روزها را، اما منصرف شد، چند تا از گرهها روی هم افتاده بود، یا می توان گفت گره ها کور شده بود. زن دکتر به شوهرش گفت چراغ ها خاموش شده، یکی از چراغ ها اتصالی کرده، تعجبی هم ندارد، این همه مدت روشن بوده اند، همه شان خاموش شده، مشکل حتما در بیرون از ساختمان است، حالا تو هم مثل بقیهی ما کوری، صبر می کنم آفتاب بزند. زن دکتر از بخش بیرون رفت، از سرسرا گذشت، به بیرون نگاه کرد این قسمت از شهر در تاریکی فرو رفته بود، نورافکن ارتش کار نمی کرد، حتما به شبکهی سراسری وصل بود، و حالا ظواهر نشان می داد که برق رفته.
فردای آن روز، مرد و زن، از بخش های مختلف روی پلکان جلوی ساختمان شروع به تجمع کردند، بعضی زودتر و بعضی دیرتر، چون خورشید برای همهی افراد کور در یک زمان طلوع نمی کند، و اغلب به حساسیت شنوایی شان بستگی دارد، و لازم نیست بگوییم بخشی که اشرار اشغال کرده بودند در این تجمع حضور نداشت، زیرا یقینا در این ساعت مشغول خوردن صبحانه بودند. حاضران منتظر شنیدن صدای باز شدن دروازه بودند، جیغ گوش خراش لولاهای روغن نخورده، صداهایی که خبر از رسیدن غذا می داد، و بعد صدای گروهبانی که نوبت خدمتش بود، همان جا که هستید بایستید، نگذارید کسی جلو بیاید، صدای پا کشیدن سربازها، صدای خفهی پرت شدن کانتینرها روی زمین، عقب نشینی شتاب زدهی سربازها، باز هم صدای غژغژ دروازه، و سرانجام صدور اجازه، حالا می توانید بیایید. آنقدر صبر کردند که روز به نیمه رسید و از نیمه گذشت و بعدازظهر شد. هیچ کس، حتی زن دکتر، نمی خواست سراغی از غذا بگیرد. تا وقتی که چیزی نمی پرسیدند، نه خیر وحشتناک را نمی شنیدند، و تا وقتی این کلمه به زبان نمی آمد، این امید در دلشان باقی می ماند که چنین کلماتی بشنوند، دارد می آید، دارد می آید، صبر داشته باشید، کمی دیگر هم با گرسنگی تان بسازید، بعضی ها، با آن که خیلی دلشان می خواست، نتوانستند

صفحه 134 از 224