از این حرف خندیدند. بعضی ها به زور لبخندی زدند، شکم خالی کسانی را که قصد اعتراض داشتند منصرف کرد، و همان مرد با اصرار پرسید خیلی دلم می خواست بدانم چه کسی چاقوکشی کرد، زنهایی که آن روز آنجا بودند قسم می خوردند که کار هیچ کدامشان نبوده، ما باید خودمان قانون را اجرا کنیم و مجرم را به سزایش برسانیم، اگر می دانستیم کار کیست به آنها می گفتیم این همان شخصی است که دنبالش هستید، حالا به ما غذا بدهید، اگر می دانستیم کار کیست، زن دکتر سر به زیر انداخت و با خود فکر کرد راست می گوید، اگر کسی از گرسنگی بمیرد تقصیر من است، اما بعد خشمی را که احساس می کرد از درونش می جوشد و زیر بار هیچ نوع تقصیری نمی رود آشکارا ابراز کرد، اما بگذار این مردها اول بمیرند تا گناه من کفارهی آنها باشد. بعد نگاهش را بالا گرفت و با خود فکر کرد خوب حالا اگر به آنها می گفتم که من او را کشته ام، با علم به این که مرا به مرگ حتمی می سپارند، تحویلم می دادند. یا در اثر گرسنگی و یا چون این فکر ناگهان مانند ورطهای وسوسه انگیز او را اغوا کرده بود، انگار که گیج شده باشد سرش به دور افتاد، بدنش علیرغم خواستش تکان خورد، دهانش باز شد که حرف بزند، اما درست در همان لحظه یک نفر بازویش را گرفت و فشرد، نگاه کرد، پیرمردی بود که چشم بند سیاه داشت و گفت هر کس خود را به آنها تسلیم کند با دست های خودم می کشمش، افراد دایره پرسیدند چرا، چون اگر در جهنمی که بناست در آن زندگی کنیم و خودمان به اسفل السافلین تبدیلش کرده ایم هنوز شرم و حیایی وجود داشته باشد از تصدق سر کسی است که جرأت کرد کفتار را در آشیانه اش بکشد، قبول است، ولی شرم و حیا شکم را سیر نمی کند، هر کس که هستی حرفت صحیح است، همیشه کسانی بوده اند که چون احساس شرم نکردند شکمشان را پر کرده اند، اما ما، ما که به جز این آخرین ذرہی شرفی که لایقش نیستیم چیز دیگری نداریم، بهتر است لااقل نشان بدهیم که هنوز می توانیم برای حقمان بجنگیم، منظورتان چیست، منظورم این است که ما که بنا کرده ایم به این که زنهایمان را بفرستیم و مثل قوادهای بی سر و پا از قبل آنها شکم خودمان را سیر کنیم، حالا نوبت این است که مردهایمان را بفرستیم، اگر مردی داشته باشیم، واضح تر بگویید، اما اول بگویید ببینم مال کجایید، من مال بخش یک سمت راست ام، خوب پس بقیهی حرفتان را بزنید، خیلی ساده است، بهتر است برویم و با دست خودمان غذا بگیریم، آنها اسلحه دارند، تا آنجا که ما می دانیم فقط یک هفت تیر دارند و فشنگشان هم دیر یا زود تمام می شود، آن قدر فشنگ دارند که چند تا از ما را بکشند، خیلی ها برای چیزهای کم ارزش تر هم کشته شده اند، من که حاضر نیستم جانم را از دست بدهم تا دیگران کیف کنند. پیرمردی که چشم بند سیاه داشت با طعنه پرسید اگر بنا است کسی جانش را از دست بدهد تا شما