نام کتاب: کوری
یک قیچی گلویشان را جر بدهد، ما از همان اول که آمدند باج بگیرند هیچ مقاومتی نشان ندادیم، البته می ترسیدیم و ترس همیشه هم مشاور خوبی نیست، بهتر است برگردیم، برای آن که بیشتر در امان باشیم باید تخت ها را روی هم بگذاریم و جلوی بخش ها را سد کنیم، مثل خود آنها، حتی اگر بعضیهامان مجبور شویم روی زمین بخوابیم، البته تعریفی ندارد، ولی بهتر از این است که از گرسنگی بمیریم.
در روزهای بعدی از خود می پرسیدند آیا این همان چیزی نیست که باید به سرشان می آمد. در ابتدا برایشان عجیب نبود، از همان اول کار به آن خو گرفته بودند، همیشه غذا با تأخیر تحویل می شد، اراذل کور راست می گفتند که بعضی وقت ها سربازها دیر غذا می آوردند، اما بعد با استفاده از همین بهانه، با الحنی شیطنت آمیز تأکید کردند که به همین خاطر چاره ی دیگری به جز جیره بندی ندارند، اینهاست وظایف دشوار کسانی که مجبورند حکومت کنند. در روز سوم که دیگر به جز خرده های نان چیزی باقی نمانده بود، زن دکتر با چند نفر به جلوخان ساختمان رفت و پرسید آهای، چرا دیر کردید، غذای ما چه شد، دو روز است چیزی نخورده ایم. گروهبان دیگری به غیر از گروهبان دفعه ی قبلی، جلوی نرده ها آمد تا اعلام کند که تقصیر ارتش نیست، کسی نمی خواهد نان آنها را بدزدد، شرف سربازی هرگز اجازهی چنین کاری نمی دهد، اگر غذایی نیست برای آن است که غذایی نیست، و همه تان همان جا که هستید بایستید، اولین کسی که جلو بیاید می داند چه سرنوشتی در انتظارش است، دستورها عوض نشده. همین اخطار کافی بود که آنها را به داخل ساختمان بفرستد، و آنها در بین خودشان به مشورت پرداختند، حالا اگر برایمان غذا نیاوردند چه کار کنیم، ممکن است فردا بیاورند، یا پس فردا، یا وقتی که دیگر رمقی برایمان باقی نمانده باشد، باید برویم بیرون، تا دم در هم نمی توانیم برویم، ای کاش چشم داشتیم، اگر چشم داشتیم که ما را به این جهنم دره نمی آوردند، خیلی دلم می خواست بدانم بیرون چه خبر است، اگر می توانستیم برویم و تقاضا کنیم، شاید آن حرامزاده ها چیزی می دادند بخوریم، بالأخره هر چه باشد اگر مضیقه ای برای ما هست برای آنها هم باید باشد، برای همین بعید است که از آن چه دارند چیزی به ما بدهند، و تا قبل از این که خوراکی هایشان تمام شود، از گرسنگی مرده ایم، پس چه باید بکنیم، زیر تنها لامپ سرسرا، تقریبا دایره وار روی زمین نشسته بودند، دکتر و زن دکتر، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت، بین سایر مردها و زنها، از هر بخش یکی دو نفر، از ضلع چپ و ضلع راست ساختمان، یکی از مردها گفت که حالا، این دنیای کوری هر چه که باشد، هر چه باید بشود می شود، ولی فقط این را می دانم که اگر سردسته شان کشته نشده بود، الآن چنین حال و روزی نداشتیم، من به خودم می گویم چه عیبی داشت زنها ماهی دو دفعه می رفتند و چیزی را که طبیعت به زنها داده به آنها می دادند. بعضی ها

صفحه 130 از 224