زن دکتر راه افتاد، چند قدم رفت، هنوز قرص و محکم بود، سپس از کنار دیوار راهرو پیش رفت، چیزی نمانده بود از حال برود، ناگهان پاهایش سست شد، و به زمین افتاد. چشمهایش تار شد، فکر کرد دارم کور میشوم، اما بعد متوجه شد که هنوز کور نشده است، اشک بود که چشمهایش را تار کرده بود، در تمام عمرش چنین اشکی نریخته بود، زیر لب گفت من آدم کشته ام، می خواستم او را بکشم و کشتمش. سرش را به سوی در چرخاند، اگر مردهای کور به سراغش می آمدند، نمی توانست از خودش دفاع کند. کسی در راهرو نبود. زنها رفته بودند، مردهای کور هنوز در اثر تیراندازی مبهوت بودند و جنازه ی یارانشان بر بهتشان افزوده بود، جرأت نداشتند بیرون بیایند. زن دکتر کمکم رمق خود را بازیافت. اشک هنوز از چشمهایش سرازیر بود، اما آهسته تر و آرامتر، انگار با چیزی علاج ناپذیر مواجه شده بود. به زحمت از جا بلدن شد. دستها و لباسش خونی بود، و بدن خسته اش ناگهان به او فهماند که پیر شده است، با خود گفت هم پیر و هم قاتل، اما می دانست که اگر لازم باشد باز هم آدم خواهد کشت، به طرف سرسرا راه افتاد و از خود پرسید کی لازم است دوباره آدم بکشم، و خودش به این سؤال جواب داد، وقتی که آنچه هنوز زنده است مرده باشد. سر تکان داد و فکر کرد معنی این حرف چیست، اینها فقط حرف است. در تنهایی قدم برمی داشت. به دری نزدیک شد که به جلوخان ساختمان باز می شد. از لابه لای نرده ها فقط می توانست سایه ی سرباز کشیک را ببیند. آن بیرون هنوز آدم هست، آدمهایی که می توانند ببینند. از صدای قدمهایی که پشت سرش بلند شد به لرزه افتاد، فکر کرد خودشان اند، و فورا چرخی زد و قیچی را آماده نگه داشت. شوهرش بود. زنهای بخش دو، سر راه خود، با فریاد آنچه را که آن طرف در گذشته بود تعریف کرده بودند، گفته بودند که زنی سردستهی اراذل را چاقو زده، تیراندازی شده، دکتر از آنها نخواست که مشخصات زن را تعریف کنند، جز زن خودش کس دیگری نمی توانست باشد، زنش به پسرک لوچ گفته بود که بقیهی داستان را بعدا برایش تعریف می کند، و حالا به سرش آمده بود، شاید او هم مرده بود، زن دکتر گفت من اینجام، به سوی او رفت و در آغوشش کشید، متوجه نشد که او را خونی می کند، شاید هم متوجه شد و اهمیت نداد، چون تا آن لحظه در همه چیز با هم سهیم بودند. دکتر پرسید چه خبر شد، گفتند مردی کشته شده، بله، من کشتمش، چرا، یکی باید این کار را می کرد، و کس دیگری نبود، خوب، حالا، حالا ما آزادیم، حالا می دانند که اگر باز بخواهند از ما سوء استفاده کنند چه بر سرشان می آید، شاید زد و خورد شود، یک جنگ حسابی، کورها همیشه در حال جنگ اند، همیشه در حال جنگ بوده اند، باز هم حاضری آدم بکشی، اگر مجبور باشم، من هیچ وقت از شر این کوری خلاص نمی شوم، پس غذا چه می شود، می آوریمش، من که بعید می دانم آنها جرأت کنند به اینجا بیایند، لااقل تا چند روز می ترسند که همان بلا به سرشان بیاید،