نام کتاب: کوری
بیافتند، از سر و کول یکدیگر بالا بروند، هر کس که آنجا بود و چشم داشت و می توانست ببیند، متوجه می شد که بلوای قبلی در مقایسه با این یک، شوخی ای بیش نبود. زن دکتر نمی خواست کسی را بکشد، فقط می خواست هر چه زودتر از انجا خارج شود و مهمتر از همه، زن کوری را آنجا باقی نگذارد. همچنان که قیچی را در سینهی مردی فرو می کرد با خود گفت این یکی جان سالم به در نخواهد برد، گلوله ی دیگری شلیک شد، زن دکتر گفت برویم، برویم، و هر زن کوری را که سر راه می دید به جلو هل می داد. به آنها کمک می کرد سراپا بایستند و تکرار می کرد زود باشید، زود باشید، و حالا نوبت حسابدار کور بود که از انتهای بخش فریاد بزند بگیریدشان، نگذارید فرار کنند، اما خیلی دیر شده بود، زنها به راهرو رسیده بودند، فرار کردند، در حین فرار سکندری هم می خوردند، نیمه برهنه بودند و تا جایی که می توانستند لباس های پاره پوره شان را به بدنشان می چسباندند. زن دکتر در ورودی بخش ایستاد و با خشم فریاد زد یادتان هست چند روز پیش چه گفتم، یادتان هست که گفتم صورت او را هرگز فراموش نمی کنم، از حالا یادتان باشد چه می گویم، چون صورت شما را هم فراموش نمی کنم، حسابدار کور تهدید کرد برایت خیلی گران تمام می شود، برای تو و رفقایت، و آن مردهای کذایی تان، تو نه میدانی من کی هستم و نه میدانی از کجا آمده ام، یکی از مردها که برای احضار زنها رفته بود فریاد زد تو مال بخش یک سمت دیگر هستی، و حسابدار کور اضافه کرد صدایت خیلی مشخص است، کافیست در حضور من یک کلمه حرف بزنی تا بکشمت، آن یکیتان هم همین حرف ها را زد ولی حالا جنازه اش آنجا افتاده، اما من مثل تو یا او کور نیستم، وقتی شما بی شرفها کور شدید، من با همهی زیر و بم اینجا آشنا بودم، تو از کوری من چیزی نمی دانی. تو کور نیستی، نمی توانی مرا گول بزنی، شاید من از همه کورتر باشم، من آدم کشته ام و اگر مجبور شوم باز هم می کشم، اما اول از گرسنگی میمیری، از حالا به بعد دیگر از غذا خبری نیست، حتی اگر همه تان بیایید و خودتان را دودستی تقدیم کنید. هر یک روزی که به ما غذا ندهید، یکی از مردهای این جا به محض این که پایش را بیرون بگذارد کشته می شود، نمی توانید قسر در بروید، اوهو، البته که نمی توانیم، از حالا به بعد ما خودمان غذا را تحویل می گیریم، شما هم هرچه این جا جمع کرده اید زهر مار کنید، پتیاره، زنهای پتیاره نه مردند و نه زن، فقط پتیاره اند، و حالا میدانید که مفت نمی ارزند. حسابدار کور که از خشم دیوانه شده بود به سوی در شلیک کرد. گلوله صفیرکشان از کنار سر مردهای کور گذشت و بی آن که به کسی اصابت کند در دیوار راهرو نشست. زن دکتر گفت تیرت خطا رفت، حالا خوب حواست باشد، اگر گلوله هایت تمام شود خیلی ها هستند که دلشان می خواهد رئیس شوند.

صفحه 128 از 224