نام کتاب: کوری
خود تجاوز بلکه لولیدن در آغوش جمع، بی آبرویی، و فکر شب وحشتناکی بود که در پیش داشتند... وقتی که وارد راهروی بخش مورد نظر شدند مرد کوری که کشیک میداد دیگران را خبر کرد، صدایشان می آید، هر آن ممکن است برسند. تختی را که به جای در گذاشته بودند به سرعت کنار زدند، زنها یکی یکی وارد شدند. حسابدار کور که با اشتیاق آنها را می شمرد فریاد زد وای، چه قدر زیادند، یازده، دوازده، سیزده، چهارده، پانزده، پانزده، پانزده نفرند. به دنبال نفر آخر به راه افتاد و به دامنش دستی کشید، این یکی خیلی باحال است، مال خودم است. ارزیابی زنها را به پایان رسانده بودند و از خصوصیات جسمی شان برآوردی مقدماتی کرده بودند. در واقع، اگر همه شان محکوم به تحمل سرنوشتی یکسان بودند، چه فایده داشت که با انتخاب قد و اندازه ی ران و سینه وقت تلف کنند و آتش هوسشان فرکوش کند. در اندک زمانی آنها را به سوی تختها کشاندند و چیزی نگذشت که صدای شیون و زاری و التماس های معمول بلند شد، اما اگر جوابی هم داشت همیشه یکسان بود، اگر غذا می خواهی پس یالا... زن دکتر وارد بخش شد، آهسته از میان تختها خزید، اما نیازی به این همه احتیاط نبود، حتی اگر کفش چوبی هم به پا می داشت کسی صدای پایش را نمی شنید، و اگر در گیر و دار بلوا یکی از مردها دستش به او می خورد و از وجودش مطلع می شد بدترین چیزی که ممکن بود برایش پیش بیاید این بود که اجبار به بقیه ملحق شود، و هیچ کس هم متوجه نمی شد، در چنین وضعیتی تشخیص تفاوت میان پانزده و شانزده کار آسانی نیست.
سردستهۍ اوباش هنوز هم تختش در انتهای بخش، کنار انبار کانتینرهای غذا بود. تخت های نزدیک او را از آنجا برده بودند، ردک دوست داشت بدون برخورد به همسایه هاش آزادانه راه برود. کشتن او بنا بود کار آسانی باشد. زن دکتر آهسته آهسته را راهروی باریک بین تختهاپیش می رفت و حرکات مردی را که می خواست بکشد زیر نظر داشت، هر وقت لذت می برد سرش را عقب می داد، انگار که گردنش را به زن دکتر ارائه می کرد. زن دکتر آهسته نزدیک شد، تخت را دور زد و پشت سر او قرار گرفت. زن کوری که همبستر سردسته بود از دستوراتش اطاعت می کرد. زن دکتر قیچی را آهسته بالا برد، تیغه های قیچی اندکی از هم جدا شه و به صورت دو دشنه درآمده بود. در همین وقت، در آخرین لحظه مرد کور متوجه حضور کسی شد ولی لذتش به اوج رسیده و او را از دنیای محسوسات عادی بیرون برده بود، از هر نوع واکنشی محرومش کرده بود، زن دکتر دستش را با قوت فوق العادهای پایین آورد. قچی در گلوی مرد فرو رفت، تیغه هایش روی یکدیگر سریسد و از غضروف و بافت های مخاطی گذشت، سپس فروتر رفت تا آن که به مهره های گردن رسید. فریاد مرد به زحمت شنیده شد، شبیه خرناس حیوانات بود، و در همان ضمن فواره های خون به صورت زن کور پاشید. فریاد او بود که مردها کور را ترساند، آنها با فریاد بیگانه نبودند اما این

صفحه 126 از 224