نام کتاب: کوری
روز چهارم اراذل دوبارہ پیدایشان شد. آمده بودند از زنان بخش دو بهای غذایشان را مطالبه کنند، اما لحظه ای هم در بخش یک ایستادند تا ببینند آیا زنهای این بخش بعد از ماجرای آن شب به حال طبیعی برگشته اند یا نه، یکیشان لب و لوچهی خود را لیسید و فریاد زد شب معرکه ای بود، بله جناب، و دیگری تأیید کرد که آن هفت تا به اندازه ی چهارده نفر می ارزیدند، البته یکیشان آن قدرها مالی نبود، اما توی آن هنگامه کی حواسش به این چیزها بود... از آن سر بخش زن دکتر گفت حالا دیگر هفت نفر نیستیم، یکی از اراذل با خنده پرسید کسیتان زده به چاک، نزده به چاک، مرده، آه، مرده شور برده، پس دفعهی دگر کارتان سخت تر می شود، زن دکتر گفت چیزی هم از دست ندادیم، او که آنقدرها مالی نبود، پیکها حیرت کردند، نمی دانستند چه واکنشی نشان بدهند، حرفی که شنیده بودند خیلی در نظرشان زشت بود... در آستانه در ایستاده بودند و مردد دست و پا می زدند، مثل عروسکی کوکی تکان تکان می خوردند و زن دکتر نگاهشان می کرد. آنها را شناخته بود، هر سهشان به او تجاوز کرده بودند. بالأخره یکی از آنها با عصایش چند تقه به زمین زد و گفت برویم. تق تق عصایش و فریادهای بروید کنار بروید کنار ماییم، در طول راهرو محو شد، و بعد سکوت بود و صداهایی مبهم، به زنهای بخش دو دستور داده می شد خودشان را برای بعد از شام آماده کنند. باز هم صدای تق تق عصا شنیده شد، بروید کنار، بروید کنار، سایهی سه مرد کور از استانهی در گذشت و رفتند.
زن دکتر که برای پسرک لوچ قصه تعریف می کرد دستش را بالا برد و بی سر و صدا قیچی را از گل میخ برداشت. به پسرک گفت بقیهی داستان را بعدا برایت تعریف می کنم. در بخش هیچ کس از او نپرسیده بود چرا با چنان تحقیری از زن کوری که از بی خوابی رنج می برد صحبت کرده است. اندکی بعد کفشهایش را درآورد و رفت تا به شوهرش اطمینان خاطر بدهد، زیاد طول نمی دهم، زود برمیگرد. به طرف در رفت. دم در منتظر ایستاد. ده دقیقه بعد زنهای بخش دو در راهرو ظاهر شدند. پانزده نفر بودند. بعضیها گریه می کردند. صف نبسته بودند، گله وار حرکت می کردند و با باریکه هایی که معلوم بود از کنار ملافهشان پاره کرده اند به یکدیگر بسته شده بودند. وقتی که از آن جا رد شدند زن دکتر به دنبالشان به راه افتاد. هیچیک متوجه نشدند که همراه دارند. می دانستند چه چیزی در انتظارشان است، خبر اعمال شنیعی که باید تحمل می کردند چیز پنهانی نبود، و این اعمال هم واقعا تازگی نداشت، زیرا با اطمینان تمام می توان گفت که دنیا به همین شکل به وجود آمد. آنچه موجب وحشتشان می شد نه

صفحه 125 از 224