بود. با خود گفت حتما پاره هستند، بعد فکر کرد اگر دو سه تا از کیسه ها را توی هم کند آب زیادی هدر نخواهد رفت. به سرعت دست به کار شد، مردهای کور از روی میزها پایین آمده بودند و می پرسیدند کیه، و وقتی که صدای جاری شدن آب را شنیدند بیشتر ترسیدند، به سمت آب راه افتادند، زن دکتر کنار رفت و میزی را سر راهشان سر داد تا نتوانند نزدیک شوند، آن وقت کیسه اش را برداشت، جریان آب آهسته بود، در نهایت درماندگی با شیر آب زور ورزی می کرد، آن وقت آب انگار که از زندان خلاص شده باشد فواره زد، به همه جا پاشید و سر تا پای او را خیس کرد. مردهای کور ترسیدند و خود را عقب کشیدند، فکر کردند حتمأ لوله ای ترکیده، و وقتی که سیل آب به پایشان رسید مطمئن تر شدند، نمی دانستند غریبه ای که به آنجا آمده بود باعث سرازیر شدن آب شده، و اتفاقا زن هم فهمیده بود که نمی تواند بار به آن سنگینی را با دست حمل کند. کیسه را گره زد و روی دوشش انداخت و با تمام توان فرار کرد.
وقتی که دکتر و پیرمردی که چشم بند سیاه داشت با غذا وارد بخش شدند، آنها را ندیدند، نتوانستند هفت زن برهنه و جنازهی زنی را که از بی خوابی رنج می برد ببینند که پاک تر از تمام عمرش روی تخت دراز کشیده، و زن دیگری یکی یکی همراهانش را، و سپس خودش را می شوید.
وقتی که دکتر و پیرمردی که چشم بند سیاه داشت با غذا وارد بخش شدند، آنها را ندیدند، نتوانستند هفت زن برهنه و جنازهی زنی را که از بی خوابی رنج می برد ببینند که پاک تر از تمام عمرش روی تخت دراز کشیده، و زن دیگری یکی یکی همراهانش را، و سپس خودش را می شوید.