به جای آنها انتخاب شوند، مردهای بیهمسر، مردهای آزاد، که مجبور به دفاع از حرمت زناشویی نباشند، اما حالا باید این دو نفر انتخاب شوند که یقینا در آن لحظه اصلا نمی خواستند ننگ دست دراز کردن پیش اراذل فاسدی را تحمل کنند که همسرانشان را بی سیرت کرده بودند. هر کس دلش بخواهد می تواند برود اما من نمی روم، این را مردی که اول کور شد گفت، با تمام قوتی که در یک تصمیم قاطعانه نهفته بود، دکتر گفت من می روم، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گفت من هم با شما می آیم. غذای زیادی نخواهد بود اما به شما بگویم که نسبتا سنگین است، هنوز آنقدر قوت دارم که وزن نانی را که می خورم تحمل کنم، باری که همیشه سنگین تر است نان دیگران است، من حق شکایت ندارم، باری که دیگران تحمل می کنند غذای مرا تأمین می کند. بهتر است به جای تجسم گفت وگوی آنها که حالا دیگر مسأله ای است گذشته و تمام شده، طرفین این گفت وگو را مجسم کنیم، رو در روی یکدیگر قرار دارند، انگار می توانند یکدیگر را ببینند، که البته در این مورد امری است محال، کافی است که حافظهی هر یک از آنها از دل سفیدی کور کننده ی دنیایشان دهانی را مجسم سازد که این کلمات را با صراحت بیان می کند، و سپس، همانند تشعشع آرامی که از این کانون ساطع می شود، بقیهی چهره ها شروع به خودنمایی می کنند، یکیشان پیر است، دیگری چندان پیر نیست، و هر کس را که هنوز به این طریق بتواند ببیند واقعا نمی توان کور خواند. وقتی که راه افتادند که بروند و مزد ننگ را وصول کنند، در همان حالی که مردی که اول کور شد با خشمی ساختگی اعتراض می کرد، زن دکتر به بقیهی زنها گفت همین جا بمانید، الآن برمیگردم. می دانست چه می خواهد اما نمی دانست می تواند پیدایش کند یا نه. سطل یا همچو چیزی را لازم داشت که به درد کارش بخورد، می خواست آن را از آب پر کند، حتی اگر بوی گند بدهد، حتی اگر کثیف باشد، می خواست جنازهی زنی را که از بی خوابی رنج می برد بشوید، می خواست خون او و اسپرم دیگران را پاک کند تا او را پاک و تطهیر شده به خاک بسپارد، البته اگر در این تیمارستانی که در آن زندگی می کنیم صحبت از پاکی بدن معنا و مفهومی داشته باشد، چون می دانیم که پاکی و تطهیر روح از دسترس همه بیرون است.
در ناهارخوری مردهای کور روی میزهای غذا دراز کشیده بودند. از شیر یکی از ظرف شویی های پر از زباله، رشتهی باریکی از آب سرازیر بود. زن دکتر در جست وجوی سطل یا لگن اطرافش را از نظر گذراند اما چیزی که به درد کارش بخورد پیدا نکرد. حضور او یکی از مردهای کور را نگران کرد، پرسید کیه، زن جوابی نداد، می دانست که کسی او را به خوشی نخواهد پذیرفت، می دانست که هیچ کس نخواهد گفت آب می خواهی، بردار، اگر می خواهی جنازهی زنی را بشویی هر قدر می خواهی آب بردار. روی زمین کیسه های پلاستیکی پراکنده بود، از این کیسه ها برای حمل و نقل غذا استفاده می شد، بعضی شان بزرگ
در ناهارخوری مردهای کور روی میزهای غذا دراز کشیده بودند. از شیر یکی از ظرف شویی های پر از زباله، رشتهی باریکی از آب سرازیر بود. زن دکتر در جست وجوی سطل یا لگن اطرافش را از نظر گذراند اما چیزی که به درد کارش بخورد پیدا نکرد. حضور او یکی از مردهای کور را نگران کرد، پرسید کیه، زن جوابی نداد، می دانست که کسی او را به خوشی نخواهد پذیرفت، می دانست که هیچ کس نخواهد گفت آب می خواهی، بردار، اگر می خواهی جنازهی زنی را بشویی هر قدر می خواهی آب بردار. روی زمین کیسه های پلاستیکی پراکنده بود، از این کیسه ها برای حمل و نقل غذا استفاده می شد، بعضی شان بزرگ