گرفته اید، یقینا حتی یک نفرشان هم نمی دانست چه جوابی بدهد، همین طوری حرکاتی هستند که همیشه نمی توانیم برایشان توضیح ساده ای بیابیم، و گاه حتی توضیح پیچیده ای هم یافت نمی شود. وقتی که از سرسرا میگذشتند زن دکتر به بیرون نگاه کرد، سربازها را دید و کامیونی را که چه بسا به توزیع غذا بین قرنطینه شدگان اختصا داشت. درست در همان لحظه زنی که از بی خوابی رنج می برد رمق پاهایش را به معنی واقعی کلمه از دست داد، انگار که با یک ضربه پاهایش را قطع کرده بودند، قلبش هم وا داد، حتی انقباض موزونی را که آغاز کرده بود به آخر نرساند. بالأخره فهمیدیم چرا این زن کور نمی توانستب بخوابد، حالا دیگر می خوابد، بهتر است بیدارش نکنیم. زن دکتر گفت او مرده، در صدایش هیچ احساسی نبود، امکان نداشت چنین صدایی، صدایی که مثل لغتی که ادا کرد مرده بود، از دهان زندهای بیرون آمده باشد. جسد زن را که ناگهان آش و لاش شده بود بلند کرد، پاهاغرق خون، شکم کبود، سینه های مفلوک و برهنه اش پر از جای زخم، شانه اش پر از جای دندان. زن دکتر با خود گفت این بدن من است، بدن همهی زنهای این جاست، این بی حرمتیها با غمهای ما فقط یک فرق دارند، ما، فعلا، هنوز زنده ایم. دختری که عینک دودی داشت پرسید کجا ببریمش، زن دکتر گفت فعلا می بریمش به بخش، بعدا خاکش می کنیم.
مردها دم در منتظر بودند، فقط مردی که اول کور شد بین آنها نبود، وقتی که متوجه شد زنها دارند برمی گردند باز هم پتویش را روی سرش کشیده بود، و پسرک لوچ هم خواب بود. زن دکتر بدون معطلی، بدون این که تخت ها را بشمارد، زن کوری را که از بی خوابی رنج می کشید به تختش برد. برایش مهم نبود که دیگران ممکن است به نظرشان عجیب بیاید، مگر نه این که همه می دانستند او همان زن کوری است که با همهی سوراخ و سنبه های محل آشنا است. باز تکرار کرد او مرده، دکتر پرسید چه خبر شد، اما زنش زحمت جواب به خود نداد، منظور از سؤالش ممکن بود فقط این باشد که او چه طور مرد، اما می شد هم تلویحا این باشد که چه به سرتان آورده اند، ولی نه برای این سؤال و نه برای هر سؤال دیگری از این قبیل جوابی وجود نداشت، فقط مرد، از چه مرد اصلا مهم نیست، احمقانه است که بپرسند کسی از چه مرد، بعد از مدتی علت مرگ فراموش می شود، فقط دو کلمه می ماند، او مرد، و ما حالا دیگر با آن وقتی که از اینجا رفتیم خیلی فرق داریم، حرف هایی را که ممکن بود بزنیم دیگر نمی توانیم به زبان بیاوریم، و اما بقیه، نگفتنی است، فقط همین را می شود گفت. زن دکتر گفت برو غذا بیاور. شانس، سرنوشت، بخت، تقدیر، یا هر اسم بامسمای دیگری برای آنچه که این همه اسم دارد، ریشخند محض است، چه چیز امکان داشت به ما بفهماند که چرا دقیقا شوهران دو نفر از زنها به نمایندگی از طرف بخش انتخاب شوند و بروند غذا بیاورند، آن هم در حالی که هیچ کس نمی توانست تصور کند بهای غذا همان چیزی است که هم اکنون پرداخت شده. می شد مردهای دیگری
مردها دم در منتظر بودند، فقط مردی که اول کور شد بین آنها نبود، وقتی که متوجه شد زنها دارند برمی گردند باز هم پتویش را روی سرش کشیده بود، و پسرک لوچ هم خواب بود. زن دکتر بدون معطلی، بدون این که تخت ها را بشمارد، زن کوری را که از بی خوابی رنج می کشید به تختش برد. برایش مهم نبود که دیگران ممکن است به نظرشان عجیب بیاید، مگر نه این که همه می دانستند او همان زن کوری است که با همهی سوراخ و سنبه های محل آشنا است. باز تکرار کرد او مرده، دکتر پرسید چه خبر شد، اما زنش زحمت جواب به خود نداد، منظور از سؤالش ممکن بود فقط این باشد که او چه طور مرد، اما می شد هم تلویحا این باشد که چه به سرتان آورده اند، ولی نه برای این سؤال و نه برای هر سؤال دیگری از این قبیل جوابی وجود نداشت، فقط مرد، از چه مرد اصلا مهم نیست، احمقانه است که بپرسند کسی از چه مرد، بعد از مدتی علت مرگ فراموش می شود، فقط دو کلمه می ماند، او مرد، و ما حالا دیگر با آن وقتی که از اینجا رفتیم خیلی فرق داریم، حرف هایی را که ممکن بود بزنیم دیگر نمی توانیم به زبان بیاوریم، و اما بقیه، نگفتنی است، فقط همین را می شود گفت. زن دکتر گفت برو غذا بیاور. شانس، سرنوشت، بخت، تقدیر، یا هر اسم بامسمای دیگری برای آنچه که این همه اسم دارد، ریشخند محض است، چه چیز امکان داشت به ما بفهماند که چرا دقیقا شوهران دو نفر از زنها به نمایندگی از طرف بخش انتخاب شوند و بروند غذا بیاورند، آن هم در حالی که هیچ کس نمی توانست تصور کند بهای غذا همان چیزی است که هم اکنون پرداخت شده. می شد مردهای دیگری