نام کتاب: کوری
بخش را مسدود می کرد کنار کشیدند، زود باشید دخترها، بیایید تو، بیایید تو. جانیان کور آنها را دوره کردند، اما سردسته شان، آن که هفت تیر داشت فریاد کشید خودتان که می دانید، اول من سوا میکنم، و بقیه پراکنده شدند... در وسط راهروی بین تخت ها، زن ها به صف ایستاده بودند، مثل سربازانی که منتظر سان دیدن باشند. سردستهی اوباش کور، هفت تیر به دست به سوی آنها آمد، چنان فرز و جلد بود که انگار چشمش میدید. گوش کنید بچه ها، همه شان مال های تر و تمیزی هستند. دو زن را، زن دکتر و دختری که عینک دودی داشت، به سوی خود کشید، آب از لب و لوچه اش سرازیر بود، این دو تا مال من. آنها را با خود به انتهای بخش کشید، کانتینرها غذا، پاکتها و قوطی های مختلف روی هم تلنبار شده بود، آن قدر که برای یک لشکر کافی بود. زنها همگی جیغ می کشیدند و صدای ضربات کتک و کشیده و امر و نهی و ناسزا بلند بود. زن دکتر کنار تخت ایستاده بود، دست های لرزانش نرده های تخت را محکم گرفته بود و سردسته ی کور و دختری را که عینک دودی داشت تماشا می کرد. دختر چیزی نمی گفت، فقط دهانش را باز کرد تا استفراغ کند، سرش به یک طرف بود و چشمانش به سوی بقیهی زنها، سردسته ی کور که مثل خوک نفس نفس می زد حتی متوجه نشد که چه شده، بوی استفراغ وقتی قابل تشخیص است که محیط و حال و هوا بوی دیگری داشته باشد. دختری که عینک دودی داشت در سکوت گریه می کرد. مرد کوری که هفت تیر داشت دستش را به طرف زن دکتر دراز کرد، حسودیات نشود، بعد نوبت توست، و بعد صدایش را بلند کرد، بچه ها، بیایید این یکی را ببرید. پنج شش مرد کور به آنها نزدیک شدند، دختری را که عینک دودی داشت قاپیدند و کشان کشان بردند....
روز از راه می رسید که اوباش کور زنها را مرخص کردند. زن کوری که از بی خوابی رنج می برد، می بایست در آغوش همراهانش برده شود، همراهانی که خودشان را هم به زحمت می توانستند بکشانند. ساعتها بین مردها دست به دست شده بودند، از خفتی به خفت دیگر، از ذلتی به ذلت دیگر، آنچه را که می شد به سر زنی آورد و او را زنده باقی گذاشت تحمل کرده بودند. مرد کوری که هفت تیر داشت هنگام خروج آنها با تمسخر گفت میدانید که، به جای مزد باید جنس ببرید، به مردهای فلک زده تان بگویید باید بیایند خوردنی ببرند. و بعد با لحن تمسخرآمیزی اضافه کرد دخترها، باز هم ببینیم تان، برای دور بعدی خودتان را بسازید. بقیهی اوباش کور، کم و بیش یکصدا گفتند باز هم ببینیمتان، بعضی ها آنها را مال و بعضی ها روسپی خطاب می کردند، اما عدم اطمینانی که در لحنشان بود، نشان از کاهش شور جنسیشان داشت. زنها کر بودند و کور بودند و خاموش، با قدمهایی لرزان و چنان ناتوان که به زحمت می توانستند دست زن جلویی را رها نکنند، دست او را، و نه آن طور که آمده بودند، شانه اش را، اگر با این سؤال مواجه می شدند که چرا موقع راه رفتن دست یکدیگر را

صفحه 121 از 224