بودند. بعد زن دکتر گفت من جلو می روم. مردی که اول کور شد با این که کور بود سرش را زیر پتو کرد انگار که این کار فایده ای ندارد، دکتر زنش را به طرف خود کشید و بی آن که حرفی بزند بوسهی سریعی به پیشانی او زد، چه کار دیگری می توانست بکند، برای بقیهی مردها تفاوت چندانی نداشت، تا آنجا که به هر یک از زنها مربوط می شد، بقیهی مردها نسبت به آنها حق و وظیفهی همسری نداشتند، پس هیچ کس نمی توانست جلو بیاید و به آنها چیزی بگوید. دختری که عینک دودی داشت پشت سر زن دکتر قرار گرفت، به دنبالش مستخدمه ی هتل، منشی مطب، همسر مردی که اول کور شد، زنی که هیچ کس او را نمی شناخت و آخر سر، زنی که از بی خوابی رنج می برد، صف بی قواره ای از چند زن بدبو و جلنبر، ظاهرا که محال است غریزهی حیوانی جنسی آنقدر قوی باشد که حس بویایی مردی را از کار بیاندازد، حسی که از سایر حواس حساس تر است، حتی بعضی از متخصصین الهیات صریحا میگویند بدترین چیز برای زندگی در جهنم سعی در خو گرفتن به بوی عفن وحشتناک آن است، البته کلمات آنان دقیقا کلماتی نیست که به کار برده ایم. زنهابه راه افتادند، آهسته می رفتند و زن دکتر راهنمایی شان می کرد و هر یک از آنها دستش را بر شانه ی نفر جلویی گذاشته بود. همگی پابرهنه بودند چون نمی خواستند در گیر و دار محنت و مصیبتی که باید از سر می گذراندند کفششان را هم گم کنند. وقتی که به سرسرای ورودی اصلی رسیدند، زن دکتر به طرف در ساختمان رفت، حتما مشتاق بود بداند آیا دنیا هنوز باقی است یا نه. مستخدمه ی هتل وقتی که هوای تازه را احساس کرد، با وحشت به یادش آمد که ما نمی توانیم بیرون برویم، سربازها بیرون ساختمان اند، و زنی که از بی خوابی رنج می برد گفت چه بهتر، در یک چشم به هم زدن همه مان می میریم، باید هم این طور بشود، باید همه مان بمیریم، منشی مطب گفت یعنی ما، همهی ما، همهی زنهای این جا، آن وقت اقل کورشدنمان توجیهی پیدا می کند. از وقتی که او را به اینجا آورده بودند تا این حد اظهار وجود نکرده بود. زن دکتر گفت برویم، فقط کسانی که بناست بمیرند می میرند، مرگ وقتی آدم را نشان کرد خبر نمی کند. از دری که به ضلع چپ باز میشد گذشتند، از دالانهای دراز گذشتند، زنهای دو بخش اول اگر دلشان می خواست می توانستند به امها بگویند چه چیزی در انتظارشان است اما مثل جانوران شلاق خورده در تختهایشان چنبره زده بودند، مردها جرأت نداشتند به آنها دست بزنند یا قدمی به سویشان بردارند، چون زنها آنا جیغ می کشیدند.
در دالان آخر، در انتهای ساختمان، زن دکتر مرد کوری را دید که مطابق معمول کشیک می داد. حتما صدای قدمهای نامنظم آنها را شنید، چون به دیگران خبر داد دارند می آیند، دارند می آیند. از داخل بخش صدای فریاد و قیه و قهقههی خنده بلند شد. چهار مرد کور معطل نشدند و تختی را که راه ورود به
در دالان آخر، در انتهای ساختمان، زن دکتر مرد کوری را دید که مطابق معمول کشیک می داد. حتما صدای قدمهای نامنظم آنها را شنید، چون به دیگران خبر داد دارند می آیند، دارند می آیند. از داخل بخش صدای فریاد و قیه و قهقههی خنده بلند شد. چهار مرد کور معطل نشدند و تختی را که راه ورود به