که اول کور شد، بعد از آن که با جواب تندی که به شوهرش داد، حرکت اول را آغاز کرد، همانطور که خودش به صدای بلند گفته بود، هر چند با رعایت احتیاط، همان کاری را کرد که زنهای دیگر کرده بودند. اما امتناعی هم هست که نه عقل و نه احساس قدرت مقابله با آن را ندارد، چنان که در مورد دختری که عینک دودی داشت، فروشندهی داروخانه، هر چه دلیل و برهان آورد و هر چه التماس کرد، نتوانست دل او را به دست آورد و به این ترتیب تقاص بی احترامی را که در ابتدای کار کرده بود پس داد. همین دختر که از همه ی زنان این بخش خوشگل تر است، از همه خوش هیکل تر است، جذاب تر است، و وقتی که خبر بر و روی استثنایی اش به گوش همه رسید همهی مردها در تمنایش می سوختند، سرانجام شبی خود را به پیرمردی که چشم بند سیاه داشت تسلیم کرد، کار زنها حساب و کتاب ندارد. همهی افراد بخش این عمل او را نوعی ملاطفت تلقی کردند...
فردای آن روز، سر شام، اگر بتوان چند تکه نان بیات و گوشت کپک زده را شام نامید، سه مرد کور از سمت دیگر در آستانهی در بخش ظاهر شدند. یکی از آنها پرسید اینجا چند تا زن دارید، زن دکتر جواب داد شش تا، و نیتش این بود که زن کوری را که از بی خوابی رنج می برد مستثنی کند، اما آن زن با لحنی درمانده حرف او را تصحیح کرد، ام هفت تاییم. اراذل کور خندیدند، یکی از آنها گفت خیلی بد شد، امشب همه تان مجبورید خیلی کار کنید، و دیگری گفت شاید بهتر باشد برویم و در بخش بعدی دنبال قوای کمکی بگردیم، مرد کور سومی که متوجه محاسبهی او شده بود گفت ارزشش را ندارد، به هر زنی سه نفر می رسد، می توانند تحمل کنند. این مطلب باز باعث خنده شد و کوری که تعداد زنها را پرسیده بود دستور داد وقتی که کارتان تمام شد بیایید پیش ما، و اضافه کرد یعنی اگر می خواهید فردا غذا داشته باشید و لقمه توی دهن مردتان بگذارید. این حرف را در همه ی بخش ها زدند و با هم با همان ذوق و شوق لحظه ای که این شوخی را سر هم کرده بودند به آن خندیدند. از شدت خنده پا می کوبیدند و چماقهای کلفتشان را به زمین می زدند، تا آن که یکی از آنها ناگهان اخطار کرد خوب گوش کنید، اگر یکیتان هم توی عادت باشد نمی خواهیمتان، می گذاریم برای دفعه ی بعد، زن دکتر به آرامی گفت هیچ کس توی عادت نیست، پس خودتان را حاضر کنید و طولش هم ندهید، منتظرتان ایم. برگشتند و رفتند. بخش ساکت ماند. دقیقهای بعد همسر مردی که اول کور شد گفت من که دیگر نمی توانم چیزی بخورم، غذای بسیار کمی در دستش بود و طاقت خوردن آن را نداشت. زن کوری که از بی خوابی رنج می برد گفت من هم همین طور، زن مستخدمه ی هتل گفت من غذایم را تمام کردم، منشی مطب گفت من هم همین طور، دختری که عینک دودی داشت گفت من بالا می آرمش توی صورت اولین مردی که بهم نزدیک شود. همگی ایستاده بودند، می لرزیدند و مصمم
فردای آن روز، سر شام، اگر بتوان چند تکه نان بیات و گوشت کپک زده را شام نامید، سه مرد کور از سمت دیگر در آستانهی در بخش ظاهر شدند. یکی از آنها پرسید اینجا چند تا زن دارید، زن دکتر جواب داد شش تا، و نیتش این بود که زن کوری را که از بی خوابی رنج می برد مستثنی کند، اما آن زن با لحنی درمانده حرف او را تصحیح کرد، ام هفت تاییم. اراذل کور خندیدند، یکی از آنها گفت خیلی بد شد، امشب همه تان مجبورید خیلی کار کنید، و دیگری گفت شاید بهتر باشد برویم و در بخش بعدی دنبال قوای کمکی بگردیم، مرد کور سومی که متوجه محاسبهی او شده بود گفت ارزشش را ندارد، به هر زنی سه نفر می رسد، می توانند تحمل کنند. این مطلب باز باعث خنده شد و کوری که تعداد زنها را پرسیده بود دستور داد وقتی که کارتان تمام شد بیایید پیش ما، و اضافه کرد یعنی اگر می خواهید فردا غذا داشته باشید و لقمه توی دهن مردتان بگذارید. این حرف را در همه ی بخش ها زدند و با هم با همان ذوق و شوق لحظه ای که این شوخی را سر هم کرده بودند به آن خندیدند. از شدت خنده پا می کوبیدند و چماقهای کلفتشان را به زمین می زدند، تا آن که یکی از آنها ناگهان اخطار کرد خوب گوش کنید، اگر یکیتان هم توی عادت باشد نمی خواهیمتان، می گذاریم برای دفعه ی بعد، زن دکتر به آرامی گفت هیچ کس توی عادت نیست، پس خودتان را حاضر کنید و طولش هم ندهید، منتظرتان ایم. برگشتند و رفتند. بخش ساکت ماند. دقیقهای بعد همسر مردی که اول کور شد گفت من که دیگر نمی توانم چیزی بخورم، غذای بسیار کمی در دستش بود و طاقت خوردن آن را نداشت. زن کوری که از بی خوابی رنج می برد گفت من هم همین طور، زن مستخدمه ی هتل گفت من غذایم را تمام کردم، منشی مطب گفت من هم همین طور، دختری که عینک دودی داشت گفت من بالا می آرمش توی صورت اولین مردی که بهم نزدیک شود. همگی ایستاده بودند، می لرزیدند و مصمم