بالا انداختند، می دانستند که این زنان انتقامجو را فقط بایک جواب می توان راضی کرد، اگر آنها مرد می خواستند ما هم می رفتیم، اما هیچ یک از آنها جرأت به زبان آوردن این کلمات کوتاه و صریح و بی پروا را نداشتند، و از شدت یأس متوجه نبودند که گفتن این چند کلمه به کسی آزار نمی رساند، چون آن حرامزادهها کوچک ترین علاقه ای به این نداشتند که به جای زن، خود را با مرد تسکین دهند.
حالا که آنچه به ذهن مردها نرسیده بود ظاهرا به مغز زنها خطور کرده بود، سکوتی که به تدریج بر بخشی سایه می افکند که این جروبحثها در آن صورت گرفته بود هیچ توجیه دیگر پنداشت، انگار که پی برده بودند برای آنها، پیروزی در این مجادلهی لفظی عقل و شعور، با شکست حتمی که در پیش داشتند تفاوتی ندارد، شاید در بخش های دیگر هم این مناظره کم و بیش به همین شکل بود، چون می دانیم که عقل و حماقت بشری در همه جا یکی است. در اینجا، کسی که حکم نهایی را صادر کرد زنی بود که سنین پنجاه را می گذراند و مادر پیرش هم با او بود و هیچ وسیله ی دیگری برای تأمین غذای او نداشت، گفت من می روم، غافل از این که این کلمات تکرار کلماتی است که زن دکتر در بخش اول سمت راست به زبان آورده بود، من می روم، در این بخش عده ی زنها زیاد نیست، و شاید به همین دلیل اعتراض ها کمتر بود یا شدت کمتری داشت، دختری که عینک دودی داشت در این بخش بود، با همسر مردی که اول کور شد، منشی مطب، مستخدمهی هتل، آن زنی که هیچ کس چیزی از او نمی دانست، زنی که نمی توانست بخوابد اما آن قدر بدبخت و مفلوک بود که بهتر بود او را به حال خودش بگذارند، چون دلیلی نداشت که از اتحاد زنها فقط مردها منتفع شوند. مردی که اول کور شد به صدای بلند شروع کرده بود به گفتن این که همسرش نباید در ازای هیچ چیزی ننگی تسلیم خویش به بیگانه را متحمل شود، چنین چیزی را به همسرش خواستار است و نه او اجازه می دهد، چون شرف قیمت ندارد، وقتی که کسی شروع به دادن امتیازات کوچک هم کرد، سرانجام زندگی بی معنی می شود. آن وقت دکتر از او پرسید در جایی که همه ی آنها با گرسنگی دست به گریبان اند، کثافت سراپایشان را گرفته، شپش از سر و رویشان بالا می رود، ساس تمام تنشان را خورده، کک به جانشان افتاده، او در همه ی اینها چه معنایی می بیند، من هم ترجیح می دهم زنم نرود، اما خواسته ی من به دردی نمی خورد، زنم گفته حاضر است برود، این تصمیم خودش است، می دانم که غرور مردانه ام، این چیزی که ما غیرت می نامیم، اگر بعد از این همه خفت خواری هنوز چیزی به این اسم برایمان مانده باشد، می دانم که غرور مردانه ام جریحه دار می شود، و جریحه دار هم شده، چاره ای ندارم، اما احتمالا اگر می خواهیم زنده بمانیم، تنها راه حل همین است، مردی که اول کور شد پرخاش کنان در آمد که هر کسی طبق ضوابط اخلاقی خودش عمل می کند، نظر
حالا که آنچه به ذهن مردها نرسیده بود ظاهرا به مغز زنها خطور کرده بود، سکوتی که به تدریج بر بخشی سایه می افکند که این جروبحثها در آن صورت گرفته بود هیچ توجیه دیگر پنداشت، انگار که پی برده بودند برای آنها، پیروزی در این مجادلهی لفظی عقل و شعور، با شکست حتمی که در پیش داشتند تفاوتی ندارد، شاید در بخش های دیگر هم این مناظره کم و بیش به همین شکل بود، چون می دانیم که عقل و حماقت بشری در همه جا یکی است. در اینجا، کسی که حکم نهایی را صادر کرد زنی بود که سنین پنجاه را می گذراند و مادر پیرش هم با او بود و هیچ وسیله ی دیگری برای تأمین غذای او نداشت، گفت من می روم، غافل از این که این کلمات تکرار کلماتی است که زن دکتر در بخش اول سمت راست به زبان آورده بود، من می روم، در این بخش عده ی زنها زیاد نیست، و شاید به همین دلیل اعتراض ها کمتر بود یا شدت کمتری داشت، دختری که عینک دودی داشت در این بخش بود، با همسر مردی که اول کور شد، منشی مطب، مستخدمهی هتل، آن زنی که هیچ کس چیزی از او نمی دانست، زنی که نمی توانست بخوابد اما آن قدر بدبخت و مفلوک بود که بهتر بود او را به حال خودش بگذارند، چون دلیلی نداشت که از اتحاد زنها فقط مردها منتفع شوند. مردی که اول کور شد به صدای بلند شروع کرده بود به گفتن این که همسرش نباید در ازای هیچ چیزی ننگی تسلیم خویش به بیگانه را متحمل شود، چنین چیزی را به همسرش خواستار است و نه او اجازه می دهد، چون شرف قیمت ندارد، وقتی که کسی شروع به دادن امتیازات کوچک هم کرد، سرانجام زندگی بی معنی می شود. آن وقت دکتر از او پرسید در جایی که همه ی آنها با گرسنگی دست به گریبان اند، کثافت سراپایشان را گرفته، شپش از سر و رویشان بالا می رود، ساس تمام تنشان را خورده، کک به جانشان افتاده، او در همه ی اینها چه معنایی می بیند، من هم ترجیح می دهم زنم نرود، اما خواسته ی من به دردی نمی خورد، زنم گفته حاضر است برود، این تصمیم خودش است، می دانم که غرور مردانه ام، این چیزی که ما غیرت می نامیم، اگر بعد از این همه خفت خواری هنوز چیزی به این اسم برایمان مانده باشد، می دانم که غرور مردانه ام جریحه دار می شود، و جریحه دار هم شده، چاره ای ندارم، اما احتمالا اگر می خواهیم زنده بمانیم، تنها راه حل همین است، مردی که اول کور شد پرخاش کنان در آمد که هر کسی طبق ضوابط اخلاقی خودش عمل می کند، نظر