هستند بهتر است اصلا فکرش را هم نکنیم که اگر با اولین شلیک به وحشت بیافتیم چه خواهد شد، بیش ترمان اگر هم تیر نخوریم زیر دست و پاله می شویم. در یکی از بخش ها برای آن که حد وسط را بگیرند بنا شد برای تحویل گرفتن غذا، به جای افراد همیشگی که مورد تمسخر قرار گرفته بودند، عدهی بیشتری، یا دقیق تر بگوییم، ده دوازده نفر بفرستند که یک صدا نارضایتی عمومی را اعلام کنند، و خبر این تصمیم به سایر بخش ها نیز رسید. داوطلب خواسته شد، اما، شاید به خاطر هشدارهای یادشده ی افراد محتاطتر، در هر بخش فقط چند نفر برای این مأموریت قدم پیش گذاشتند. خوشبختانه، این نمایش بارز ضعف اخلاقی، نه اهمیتی پیدا کرد و نه مایه ننگ شد، چون نتیجهی مأموریتی که بخش طراح این فکر سازمان داده بود، بر همه معلوم شد و ثابت کرد که واکنش صحیح در احتیاط و دوراندیشی نهفته است. هشت مرد پردل و جرأتی که آن همه شجاعت به خرج داده بودند با چوب و چماق تارانده شدند، و با آن که حقیقت دارد که فقط یک گلوله شلیک شد، اما این نیز حقیقت دارد که ارتفاع هدف گیری به اندازهی شلیک های قبلی نبود، و دلیلش هم این است که مترضین مدعی بودند گلوله صفیرکشان از بیخ گوششان گذشت. معلوم نیست که آیا این گلوله به قصد کشت شلیک شده بود یا نه، و شاید بعدها به این حقیقت پی ببریم، عجالتا شلیک کنندهی آن را به علت فقد دلیل تبرئه می کنیم، به عبارت دقیق تر، یا این شلیک فقط حکم اخطاری جدی تر را داشت، و یا، سردسته ی این اراذل، قد تظاهرکنندگان را کمتر از واقع برآورده کرده و پنداشته بود کوتاه ترند، و یا از آن نگران کننده تر این که، اشتباهش در این بود که قد آنان را بلندتر از واقع پنداشته بود، که در این صورت به ناگزیر باید نیت قتل را مورد توجه قرار داد. عجالتا این نکات کم اهمیت را کنار می گذاریم و به مسائلی که مورد توجه عموم است می پردازیم، و آنچه مهم است همین مسائل است، حتی اگر تصادف محض هم بود، واقعا به خیر گذشت که معترضین خود را نمایندهی فلان بخش اعلام کردند. چون به این ترتیب، فقط همان بخش مجبور بود من باب تنبیه سه روز روزه بگیرد، و تازه بخت یارشان بود چون امکان هم داشت که ارزاقشان برای همیشه قطع شود، همانطور که سرنوشت کسی که دست لقمه دهنده را گاز بگیرد جز این نیست. بنابراین، در طول این سه روز برای افراد بخش شورشی چاره ای جز این نماند که دوره بیافتند و، محض رضای خدا، تکه ای نان خشک، و در صورت امکان ذرهای گوشت یا پنیر گدایی کنند، و درست است که از گرسنگی نمردند اما مجبور بودند مشتی بد و بیراه بشنوند، در کنار افاضاتی از این قبیل که پس چه انتظاری داشتید، اگر حرف شما را گوش کرده بودیم معلوم نبود به چه حال و روزی می افتادیم، اما بدتر از همه این بود که به آنها بگویند صبور باشید، صبور باشید، حرفی از این دردناک تر نیست، و چه بهتر که به آدم فحش و ناسزا بگویند. و وقتی که سه روز تنبیه به انتها رسید و تصور می شد که روزی نو برخواهد