احساس تنفر نمی کرد، حتی احساس کوچکترین خشمی هم نداشت، احساسش نسبت به بدن خمودهای که در مقابل خود داشت و سر به عقب انداخته بود و رگ های گردن کشیده اش برجسته می نمود، فقط ترحم بود. برای اولین بار پس از ترک بخش سراپا لرزید، مثل این بود که سنگ فرش زمین پاهایش را به یخ تبدیل کرده بود، مثل این بود که پاهایش آتش گرفته بود. پیش خود گفت امیدوارم تب نکرده باشم. تب نکرده بود. بی نهایت خسته بود، نیازی مبرم داشت تا درونش چمبره بزند، چشمهایش، به خصوص چشمهای درونش را بیشتر و بیش تر کاویدند تا جایی که داخل مغز خودش را دید، جایی که تفاوت میان دیدن و ندیدن با چشم غیرمسلح امکان پذیر نیست. آهسته، خیلی آهسته، بدنش را کشان کشان به محلی رساند که به آن تعلق داشت، از کنار زندانیان کوری عبور کرد که مانند خواب گردها بودند، همانطور که لابد خودش در نظر آنها جلوہ می کرد، حتی نیازی نبود که وانمود کند کور است. داخل بخش، زن کوری که نمی توانست بخوابد هنوز در تختش نشسته بود، منتظر بود بدنش چنان خسته شود که مقاومت سرسختانه ی ذهنش را مغلوب کند. بقیه همه خواب بودند. بعضی ها انگار که در جست وجوی تاریکی تسخیرناپذیری باشند، سر زیر پتو داشتند. روی میز بالا سر دختری که عینک دودی داشت یک شیشه قطرہی چشم دیده می شد. چشمهایش بهتر شده بود، اما خودش نمی توانست این را بداند.