نام کتاب: کوری
نمیداند، فقط می داند از پیکر زنی که به نظر می رسد مدتها طول می دهد تا روی پا بایستد هراس دارد، مثل برق از خودش پرسید آیا باید آژیر خطر را به صدا در آورد، لحظه ای بعد تصمیم می گیرد این کار را نکند، هر چه باشد فقط یک زن آن جاست و فاصله اش هم از او کم نیست، به هر صورت من باب احتیاط اسلحه اش را به سوی او هدف می گیرد، اما برای این کار چراغ قوه اش را کنار می گذارد، و با این حرکت، نور چراغ مستقیما به چشمش میتابد، احساس سوزشی ناگهانی در چشم می کند، انگار شبکیه چشمش خیره مانده است. وقتی دوباره توانست ببیند، زن ناپدید شده بود، حالا دیگر این نگهبان نمی تواند به نگهبان بعدی بگوید چیزی برای گزارش ندارد.
زن دکتر حالا به ضلع سمت چپ و راهرویی رسیده است که به بخش سه منتهی می شود. این جا هم زندانیان کوری روی زمین خوابیده اند، عده شان از آنهایی که در ضلع راست ساختمان هستند بیشتر است. آهسته و بی صدا قدم برمی دارد و مادهی لزج کف زمین به پاهایش می چسبد. درون دو بخش اولی را که نگاه می کند و همانی را می بیند که انتظار داد، اندامهایی زیر پتو، مرد کوری که خواب به چشمش نمی آید و با صدایی درمانده از بی خوابی می نالد، و صدای خروپف اکثر زندانیان را جدا جدا می شوند. از بویی که از همه جا به مشام می رسد تعجب نمی کند، بوی دیگری در ساختمان نیست، بوی بدن خودش و بوی لباس های تنش نیز همان است. پس از پیچیدن در راهرو برای رفتن به بخش سه، ایستاد. یک محافظ کنار در بخش است. چوبی در دست دارد که آهسته به چپ و راست تاب می دهد، انگار که به این ترتیب بخواهد ورودی بخش را به هر کس که قصد نزدیک شدن داشته باشد ببندد. این جا هیچ یک از زندانیان روی زمین نخوابیده اند و راهرو خالی است. محافظ کور کماکان و یکنواخت چوب دستی اش را به چپ و راست تاب می دهد، خسته هم نمی شود، اما این طورها هم نیست، پس از چند دقیقه چوب را به دست دیگرش می دهد و از نو شروع می کند. زن دکتر از کنار دیوار مقابل پیش روی می کرد و مواظب بود بدنش با دیوار تماس پیدا نکند. منحنی ای که چوب در فضا ترسیم می کند حتی نیمی از پهانی راهرو را هم در بر نمی گیرد، می توان گفت که نگهبان با اسلحهی خالی از آنجا محافظت می کند. حالا زن دکتر مستقیما روبه روی مرد کور قرار دارد و داخل بخش پشت سر او ار می تواند ببیند. تخت ها همه پر نیست. از خودش پرسید چند نفرند. کمی جلوتر رفت، تقریبا تا جایی که چوب دستی نگهبان در گردش بود. آنجا متوقف شد، مرد کور سرش را به سمتی که او ایستاده بود چرخاند، انگار چیزی غیرعادی احاس کرده بود، مانند یک آه، یا ارتعاشی در هوا. مرد بلندقدی بود، با دست های بزرگ. اول چوب دستی را پیش برد و با حرکات سریع فضای خالی را تجسس کرد، بعد یک قدم کوتاه جلو گذاشت، برای لحظه ای زن دکتر از این ترسید که مبادا مرد بتواند او را ببیند و فقط کمین کرده تا به او حمله کند، با

صفحه 107 از 224