که زن خودش هم می تواند ببیند. فکری از مغزش گذشت، اما حرفی نزد، دلش نمی خواست آنچه را کاملا واضح بود به زبان آورد، آنچه شوهرم قادر به انجامش نیست من می توانم بکنم. دکتر هم لابد خود را به نفهمی می زد و می پرسید مثلا چی. حالا، زن دکتر، با چشمان خیره به قیچی آویخته به دیوار، از خود پرسید بینایی به چه دردم می خورد، فقط باعث شده بود فجایعی را ببیند که هرگز تصورش را هم نمی توانست بکند، بینایی متقاعدش کرده بود که ترجیح می دهد کور باشد، همین و بس. با حرکاتی محتاطانه روی تختش نشست. در مقابلش، دختری که عینک دودی داشت و پسرک لوچ در خواب بودند. متوجه شد که دو تخت آنها خیلی نزدیک هم قرار دارد، دختر تختش را نزدیک تخت پسرک کشیده بود، بی شک به این خاطر که اگر پسرک در نبودن مادر نیاز به محبت یا پاک کردن اشک هایش پیدا کند، در نزدیکی اش باشد. چرا این فکر به سر من نیامد، می شد من هم تخت شوهرم را به تخت خودم بچسبانم و نزدیک هم بخوابیم و دائم این نگرانی را نداشته باشم که از تخت بیافتد. شوهرش را نگریست که در خواب سنگینی بود، از فرط خستگی در این خواب سنگین فرو رفته بود. فرصت نکرده بود به او بگوید که قیچی همراهش آورده و یکی از این روزها باید ریش او را کوتاه کند، کاری که حتی یک مرد کور از عهده اش برمی آید به این شرط که قیچی را خیلی نزدیک پوست صورتش نگیرد. دلیل خوبی برای اشاره نکردن به قیچی پیدا کرده است، چون بعد همه ی مردها به من پیله می کنند و من کارم می شود کوتاه کردن ریش. بدنش را چرخاند، پا روی زمین گذاشت و دنبال کفش هایش گشت. می خواست کفش به پا کند که مکث کرد، سر تکان داد و بی صدا آنها را سر جایشان گذاشت. از راهروی میان تختها عبور کرد و آهسته به سوی در بخش راه افتاد. پاهای برهنه اش به مدفوع لزج روی زمین خورد، اما می دانست که در راهروها وضع از این هم بدتر است. سر را به این سو و آن سو می گرداند تا ببیند کسی از زندانیان بیدار است یا نه، حتی اگر چند نفر از آنها نگهبانی می دادند یا تمام بخش هم بیدار بود، اهمیتی نداشت به این شرط که صدا نکند، و اگر هم می کرد، ساعت سرشان نمی شود، نمی خواست شوهرش بیدار شود و سربزنگاه احساس کند او در تخت نیست و بپرسد کجا می روی، سؤالی که یقینا سؤال همیشگی شوهران از همسرانشان است، سؤال دیگر هم این است که کجا رفته بودی، یکی از زنها در تختش نشسته، به پشتی تخت تکیه داده، نگاه بی حالتش به دیوار روبه رو خیره بود، اما نمی توانست آن را ببیند. زن دکتر مکثی کرد، انگار مطمئن نبود بتواند به نخی که در فضا حضوری نامرئی داشت دست بزند، می ترسید کوچکترین تماس برای همیشه آن را از بین ببرد. زن دکتر، چنان که گویی ارتعاشی نامحسوس را در فضا احساس کرده باشد، دستش را بالا برد، بعد پایین آورد، دیگر برایش تفاوتی نمی کرد، همان بس که از خروپف همسایه هایش خوابش نمی برد. زن دکتر وقتی که به نزدیک در رسید، با شتاب