نام کتاب: کوری
سایرین رساند، دروغ های اختراعی را در رابطه با پیش بینی های خوش بینانهای که رسما اعلام می شد نفی کرد و حالا، اواسط شب، بالأخره سر از زیر پتو درآورده بود و با دقت به صدای گویندهی اخبار که به دلیل ضعیف شدن باطریهای رادیو تبدیل به خس خس شده بود گوش می کرد که ناگهان شنید گوینده می گوید کور شدم، بعد صدای چیزی را شنید که به میکروفون خورد، سپس یک رشته صداهای نامفهوم، فریادهایی حاکی از حیرت، و ناگهان سکوت. تنها ایستگاهی که توانسته بود بگیرد خاموش شده بود. پیرمردی که چشم بند سیاه داشت تا مدت ها به رادیویش که دیگر کار نمی کرد گوش چسباند، انگار منتظر بود صدای گوینده از نو بلند شود و به پخش اخبار ادامه دهد. با این حال، احساس کرد، یا بهتر است بگوییم فهمید که آن صدا دیگر نخواهد آمد. ابلیس سفید فقط گویندهی اخبار را کور نکرده بود. مثل یک سیم باروت دار، سریع و پشت سر هم، به تمام افراد حاضر در استودیو رسیده بود. بعد پیرمردی که چشم بند سیاه داشت رادیو را به زمین کوبید. اگر دزدان کور برای بو کشیدن جواهرات مخفی سر می رسیدند، توجیه قابل قبولی برای ندادن رادیو همراه با سایر اشیاء قیمتی پیدا می کردند، البته اگر چنین فکری به مغز دزدها خطور می کرد. پیرمردی که چشم بند سیاه داشت پتو را روی سرش کشید تا بتواند آزادانه گریه کند.
رفته رفته، در زیر نور زردوش و کدر لامپ های ضعیف، بخش به خواب عمیقی فرو رفت، سه وعده غذای آن روز، اتفای که تا آن وقت به ندرت پیش آمده بود، بدنها را آرام کرده بود. اگر اوضاع به همین منوال ادامه پیدا کند، یک بار دیگر به این نتیجه خواهیم رسید که حتی در منتهای بدبیاری هم امکان یافتن خوبی هایی هست که بدبختی ها را قابل تحمل سازد. این نتیجه گیری، در وضع فعلی، بر خلاف پیش بینی های نگران کننده ی اولیه حاکی از این بود که یک کاسه کردن سهمیه های غذا برای تقسیم و پخش، هر چه باشد، جنبه های مثبتی هم داشت، حتی اگر بعضی از آرمان گرایان اعتراض می کردند که ترجیح می دهند برای ادامه ی زندگی شخصا دست به تلاش بزنند، ولو این که این سرسختی به قیمت گرسنه ماندنشان باشد. بدون بیمی از فردا، با فراموش کردن این اصل که پیش پرداخت همیشه موجب غبن است، در تمام بخش ها بیشتر بازداشت شدگان کور در خواب عمیقی بودند. سایرین نیز که از یافتن راه حل شرافتمندانه در مقابل آزارهایی که متحمل می شدند مأیوس شده بودند، یکی یکی، به خواب رفته و اگر نه در رؤیای وفور نعمت، در رؤیای روزهای بهتر و آزادی بیش تر بودند. در بخش یک سمت راست، فقط زن دکتر هنوز بیدار بود. روی تختش دراز کشیده بود و به حرف هایی که شوهرش به او زده بود فکر می کرد، به خصوص وقتی به او گفته بود برای لحظه ای تصور کرده فردی در آنجا بیناست، فردی که امکان داشت به عنوان جاسوس از او استفاده شود. عجیب بود که در آن مورد دیگر حرفی با هم نزده بودند، انگار از روی عادت به فکر دکتر نرسیده بود

صفحه 104 از 224