حیف به فکرم نرسید، شاید هم به فکرم رسید و جرأتش را نکردم. مردی که اول کور شد پرسید بعدش چه می کردید، مقصودتان چیست، فرض کنید اسلحه را از او گرفته بودید، خیال نمیکنم قدرت استفاده از آن را می داشتید، اگر فکر می کردم به اوضاع سر و سامان می دهد چرا، میداشتم، اما مطمئن نیستید، نه، راستش مطمئن نیستم، پس همان بهتر که اسلحه هانزد خودشان باشد، لااقل تا وقتی که از آنها علیه ما استفاده نمی کنند. تهدید کسی با اسلحه مثل حمله به اوست، اگر هفت تیرش را گرفته بودید، جنگ واقعی شروع می شد، به احتمال زیاد از اینجا زنده جان به در نمی بردیم، دکتر گفت حق با شماست، وانمود می کنم تمام این افکار را مرور کرده ام، چیزی را که اندکی پیش به من گفتید فراموش نکنید دکتر، چه گفتم، گفتید که باید در اینجا اتفاقی بیافتد، اتفاق افتاد، من بودم که از آن استفاده نکردم، باید اتفاق دیگری می افتاد، نه این.
وقتی که وارد بخش شدند و غذای اندکی را که همراه آورده بودند روی میز گذاشتند، عده ای به آنها ایراد گرفتند که چرا اعتراض نکردند و غذای بیشتری نخواستند، بعد دکتر ماجرا را برایشان تعریف کرد، از حسابدار کور گفت، از رفتار اهانت آمیز مرد کور مسلح گفت، و از خود هفت تیر، صدای ناراضی ها فروکش کرد و دست آخر به اتفاق اذعان کردند که مصلحت بخش در دست افراد صالح است. سرانجام غذا میان همه پخش شد، عده ای طاقت نیاوردند و به عده ای دیگر یادآور شدند که غذای کم بهتر از هیچ است، ب دیگر وقت ناهار شده بود، یک نفر گفت بدترین چیز این است که مثل آن اسب معروف بشویم که بعد از این که عادت خوردن را از دست داد، مرد. بقیه لبخند کمرنگی به لب آوردند و یکی از آنها گفت پس خیلی هم بد نمیشد اگر حقیقت می داشت که وقتی اسبی میمیرد، نمی داند که دارد می میرد.
وقتی که وارد بخش شدند و غذای اندکی را که همراه آورده بودند روی میز گذاشتند، عده ای به آنها ایراد گرفتند که چرا اعتراض نکردند و غذای بیشتری نخواستند، بعد دکتر ماجرا را برایشان تعریف کرد، از حسابدار کور گفت، از رفتار اهانت آمیز مرد کور مسلح گفت، و از خود هفت تیر، صدای ناراضی ها فروکش کرد و دست آخر به اتفاق اذعان کردند که مصلحت بخش در دست افراد صالح است. سرانجام غذا میان همه پخش شد، عده ای طاقت نیاوردند و به عده ای دیگر یادآور شدند که غذای کم بهتر از هیچ است، ب دیگر وقت ناهار شده بود، یک نفر گفت بدترین چیز این است که مثل آن اسب معروف بشویم که بعد از این که عادت خوردن را از دست داد، مرد. بقیه لبخند کمرنگی به لب آوردند و یکی از آنها گفت پس خیلی هم بد نمیشد اگر حقیقت می داشت که وقتی اسبی میمیرد، نمی داند که دارد می میرد.