بنویسد، شخصی که کور نیست، پس این می شود دو نفر که کور نیستند، با خود فکر کرد باید مواظب باشیم، اگر فردا این پست فطرت جفت ما بایستد از کجا بفهمیم، این فکر دکتر با آنچه در مغز مردی که اول کور شد میگذشت تفاوت چندانی نداشت، فقط با یک هفت تیر و یک جاسوس مغلوبشان شده ایم، دیگر چه طور سرمان را بلند کنیم. مرد کوری که در بخش بود، یعنی سردسته دزدها، کیف را باز کرده بود و با دست های ورزیده اشیاء و پولها را در می آورد، استادانه المس و شناسایی می کرد، روشن بود که با حس لامسه طلا را از غیر طلا تشخیص می دهد، ارزش اسکناسها و سکه ها را هم تشخیص می داد، برای آدم باتجربه کار آسانی بود، سرانجام پس از چند دقیقه دکتر صدای مشخص قلم حکاکی را روی کاغذ شنید و بلافاصله آن را شناخت، شخصی در نزدیکی شان با الفبای بریل یادداشت برمی داشت، در بین این تبهکاران بود، فرد کوری که زمانی مانند بقیهی اشخاص کور نابینا خوانده می شد، بیچاره مردک ظاهرا میان بقیه بر خورده بود، اما حالا وقت کند و کاو و سؤال نبود که اخیرا کور شده اید یا سالها پیش، تعریف کنید بینایی تان را چه گونه از دست دادید. بخت با تبهکاران بار بود، نه فقط در لاتاری برندهی یک میرزا بنویس شده بودند، بلکه می توانستند از او به عنوان راهنما هم استفاده کنند، یک شخص کور مجرب به عنوان یک کور حسابش جداست و هم وزن خودش طلا می ارزد. صورت نویسی دارایی ادامه داشت، گاهی دزد مسلح با حسابدارش مشاوره می کرد، نظرت در مورد این چیست، حسابدار از کار دست می کشید و نظر می داد، می گفت این یک بدلی بی ارزش است، در این صورت مردک مسلح تهدید می کرد اگر از این جور چیزها زیاد باشد، غذا بی غذا، و اگر اشیاء ارزشمند بود میگفت هیچ چیز مثل معامله با آدمهای درست کار نیست. بالأخره سه کانتینر غذا روی تخت قرار گرفت و سردستهی مسلح گروہ گفت ببر. دکتر کانتینرها را شمرد، سه کانتینر کافی نیست، وقتی فط برای بخش ما غذا می آوردند چهار تا می آوردند، همزمان سردی لوله ی هفت تیر را روی گردنش احساس کرد، برای یک فرد کور نشانه گیری اش بد نبود، هر وقت اعتراض کنی یک کانتینر از سهمیه تان کم می کنم، حالا بزن به چاک، اینها را بردار و ببر و خدا را شکر کن که هنوز چیزی دارید بخورید. دکتر زیر لب گفت خیلی خوب، و دو تا از کانتینرها را برداشت و مردی که اول کور شد عهده دار سومی شد، سپس از همان راهی که آمده بودند برگشتند. به مراتب آهسته تر، چون دستهاشان پر بود. وقتی به سرسرا رسیدند و حس کردند کسی در آن نیست، دکتر گفت دیگر هرگز چنین فرصتی برایم پیش نمی آید، مردی که اول کور شد پرسید مقصودتان چیست، او هفت تیرش را روی گردنم گذاشت، می توانستم آن را از دستش بقایم، خطرناک بود، نه آنقدرها، میدانستم هفت تیرش کجاست، او نمی توانست بداند دست های من کجاست، با این حال مطمئن ام در آن لحظه او از من کورتر بود،