نام کتاب: کوری
که کسی از آنها استفاده کرده، و ما همین حالا هم اجساد زیادی روی دستمان مانده، وضعیت ما غیر قابل تحمل است، از همان اولش که اینجا آمدیم قابل تحمل نبود، با این حال می سوزیم و می سازیم، شما خوش بین هستید دکتر، نه، خوش بین نیستم، اما وضعی بدتر از این برایم قابل تصور نیست، خب من خیلی مطمئن نیستم که فلاکت و شرارت حد و حدودی داشته باشد، دکتر گفت ممکن است حق با شما باشد، آنگاه، انگار با خودش حرف بزند گفت باید این جا اتفاقی بیافتد، نتیجه گیری ای با مقداری تناقض، یا وضع از این بدتر می شود، یا از حالا به بعد بهتر می شود، گو این که شواهد خلافش را نشان میدهد. دو نفری با مداومت از چند پیچ و خم گذشتند تا به بخش سه نزدیک شدند. نه دکتر ونه مردی که اول کور شد هرگز جرأت نکرده بودند تا اینجا بیایند، اما در ساختار دو ضلع ساختمان، به حکم منطق، الگوی قرینگی کامل مراعات شده بود، و هر کس با ضلع سمت راست بنا آشنایی داشت در ضلع سمت چپ هم راهش را گم نمی کرد، و بالعکس، در یک ضلع باید به سمت چپ پیچ میخوردید و در ضلع دیگر به سمت راست. صدای حرف زدن به گوششان می خورد، لابد صدای کسانی بود که پیش از آنها رسیده بودند، دکتر با صدای آهسته گفت باید منتظر بمانیم، چرا، لابد آنهایی که در بخش هستند می خواهند دقیقا بدانند که این زندانیان با خودشان چه آورده اند، برایشان خیلی مهم نیست چون شکمشان سیر است و عجله ای ندارند، باید موقع ناهار باشد، حتی اگر هم می توانستند ببینند فایده ای برای این گروه نداشت، حتی دیگر ساعت مچی هم ندارند. یک ربع بعد، یا یک دقیقه پایین و بالا، معاملهی پایاپای به اتمام رسیده بود. دو مرد از مقابل دکتر و مردی که اول کور شد گذشتند، از حرف هایشان معلوم بود غذا در دست دارند، یکی از آنها آهسته گفت مواظب باش چیزی از دستت نیافتد، و دیگری زیر لب نق می زد که مطمئن نیستم غذا برای همه کافی باشد. باید کمربندها را سفت کنیم. دکتر که دست به دیوار می کشید و مردی که اول کور شد دنبالش بود، سرانجام به چارچوب در بخش سه رسید و فریاد زد ما از بخش یک در ضلع سمت راست هستیم. خواست یک قدم جلو برود که پایش به مانعی خورد. فهمیدیک تخت را از پهنابه عنوان پیشخوان داد و ستد در آنجا گذاشته اند. پیش خود گفت این ها سازمان یافته اند، این یک کار بالبداهه نیست، صدای پا و گفت وگو شنید، چند نفرند، زنش گفته بود ده نفر، اما ممکن بود بیشتر باشند، بی تردید آنها وقتی برای گرفتن غذاشان به آنجا رفتند تمام اوباش در بخش نبودند. سردستهی اوباش مرد مسلخ بود، او بود که با لحن تمسخرآمیزی گفت خب، حالا ببینم بخش یک سمت راست چه تحفههایی برایمان آورده، سپس، با صدای آهسته تری، خطاب به شخصی که لابد در نزدیکی اش ایستاده بود گفت یادداشت کن. دکتر متحیر ماند، معنی این حرف چه بود، مردک گفته بود یادداشت کن، پس شخصی میان آنهاست که می تواند

صفحه 100 از 224