نام کتاب: پیرمرد و دریا
راستش فروکرد. بمبک ول کن نبود. پیرمرد گفت: «ول نمیکنی، ها؟» و کارد را میان مغز و ستون فقراتش فروکرد. اکنون هدف گیری آسان بود و پیرمرد پاره شدن پیوند را حس کرد. پیرمرد پارو را سر و ته کرد و تیغه آن را لای آرواره های بمبک گذاشت و چرخاند تا دهانش را باز کند. تیغه را چرخاند و همین که بمبک لغزید و آزاد شد پیرمرد گفت: «یالاگالانو. یک فرسخ برو پایین. برو پیش اون رفیقت، شاید هم مادرت.» | پیرمرد تیغه كاردش را پاک کرد و پارو را خواباند. سپس بند گوش? بادبان را پیدا کرد و بادبان پر از باد شد و او قایق را در مسیر خود انداخت. بلند گفت: «یک چهارمش رو بردن. بهترین گوشتشو. کاشکی خواب دیده بودم، اصلا نگرفته بودمش. متأسفم، ماهی. کارم پاک خراب شد.» دیگر چیزی نگفت و نمی خواست به ماهی نگاه کند. ماهی که خونش رفته و تنش شسته بود به رنگ جیوه پشت آینه بود و نوارهایش هنوز به چشم می خورد. گفت: «ای ماهی، من نباید اینقدر دور می رفتم. نه به حال من فایده ای داشت، نه به حال تو. متأسفم ماهی.» با خود گفت خوب. بند کارد را وارسی کن، پاره نشده باشد. بعد به دستهایت برس، چون هنوز خیلی کار داری. پس از آنکه بند کارد را روی دسته پارو وارسی کرد گفت: کاشکی یک تکه سنگ داشتم کارده رو تیز میکردم. باید یک سنگ با خودم می آوردم.» با خود گفت که باید خیلی چیزها با خودت

صفحه 99 از 117