پیرمرد میدانست که این یعنی باد فروکش نخواهد کرد. به پیشروی خود نگاه کرد، اما نه بادبانی پیدا بود و نه کشتی ای و نه دودی. فقط ماهیهای پرنده از جلو قایق به این ور و آنور میپریدند، و تکه های زرد گیاه خلیج در آب شناور بود. پرنده هم پر نمیزد. |
دو ساعت بود که پیرمرد قایق میراند. روی فنه پاشنه دراز کشیده بود و گاه یک تکه از گوشت مارلین را می جوید و می کوشید خستگی را از تن خود در کند و جان بگیرد. آن وقت یکی از دو بمبک
را دید.
به صدای بلند گفت: «آی.» این لفظ به زبان دیگری در نمی آید؛ شاید صدایی بیش نباشد، مانند صدایی که بی اختیار از گلوی انسان بیرون می آید - وقتی که میخ از دست او میگذرد و در چوب می نشیند.
میوه
بلند گفت: «گالانو» اکنون بالک دومی را هم دیده بود که پشت سر اولی می آمد. و پیرمرد از روی بالک قهوه ای رنگ مثلث شکل و حرکت سریع دمها دریافته بود که اینها از آن بمبکهای پوزه پهن اند. از بوی ماهی بی قرار بودند و گرسنگی چنان گیجشان کرده بود که سراسیمه پی بو را گم میکردند و باز می یافتند. ولی مدام نزدیک تر