نام کتاب: پیرمرد و دریا
فقط برای این کشتی که زنده بمانی و گوشتش را بفروشی. برای نام ماهی را کشتی، برای اینکه ماهیگری. وقتی که زنده بود دوستش میداشتی، بعد از آن هم دوستش میداشتی. اگر دوستش بداری، کشتنش گناهی ندارد. یا بیشتر گناه دارد؟ به صدای بلند گفت: «پیرمرد، داری زیاد فکر میکنی.» | ولی از کشتن آن دنتوزو کیف کردی. او هم مثل تو ماهی می خورد. لاشخور نیست، مثل بعضی بمبکهای دیگر هم یک دستگاه اشتهای شناور نیست. زیبا و بزرگوار است و از هیچ چیزی ترس ندارد. به صدای بلند گفت: «در دفاع از خودم کشتمش. خوب هم کشتمش.» از این گذشته، هر چیزی به نحوی چیزهای دیگر را می کشد. ماهیگیری هم مرا می کشد، درست همان جور که مرا زنده نگه می دارد. با خود گفت پسرک مرا زنده نگه می دارد. نباید خودم را زیاد گول بزنم. و خم شد و یک تکه از گوشت ماهی از آن جایی که بمبک زخم زده بود کند. آن را جوید و جنس و مزه خوب آن را سنجید. مانند گوشت گاو سفت و آبدار بود، اما سرخرنگ نبود، رگ و ریشه نداشت، و میدانست که در بازار به قیمت خوب فروش می رود. اما هیچ راهی نبود که جلو پخش شدن بوی آن را در آب بتوان گرفت و پیرمرد میدانست که وضع بسیار بدی در پیش دارد. باد هموار می وزید. کمی به طرف شمال شرقی پیچیده بود و

صفحه 95 از 117