پاروها ببندم.
دسته سکان را زیر بغل گرفت و پایش را روی گوشه بادبان گذاشت وکارد را به پارو بست.
گفت: «خوب، من همون پیر مردم که بودم ولی بی اسلحه نیستم.»
نسیم خنک بود و قایق پیش می رفت. پیرمرد فقط به قسمت جلو ماهی نگاه میکرد؛ مقداری از امیدش بازگشت.
با خود گفت نومیدی احمقانه است. از این گذشته، به عقیده من گناه هم هست. فکر گناه را نکن. حالا بدون گناه هم به اندازه کافی دردسر داری. از این گذشته، من از گناه سر در نمی آورم.
من از گناه سر درنمی آورم و گمان نکنم که اعتقادی هم به گناه داشته باشم. شاید کشتن ماهی گناه بود. گمان می کنم گناه بود، هر چند این کار را برای آن کردم که زنده بمانم و خوراک مردم را بدهم. اگر این گناه است، پس همه کارها گناه است. فکر گناه را نکن. کار از این حرفها خیلی گذشته است، آدمهایی هستند که مزد می گیرند و گناه می کنند. بگذار آنها فکرش را بکنند. تو ماهیگیر به دنیا آمدی، چنانکه این هم ماهی به دنیا آمد. پطرس مقدس هم ماهیگیر بود، چنانکه پدر دی ماجوی بزرگ هم ماهیگیر بود.
ولی دوست می داشت درباره همه چیزهایی که سر و کارش با آنها افتاده بود فکر کند، و چون چیزی نبود که بخواند و رادیو هم نداشت زیاد فکر می کرد و در فکر گناه بود. با خود گفت تو ماهی را