نام کتاب: پیرمرد و دریا
روزنامه ها تنها خوابیده بودم. ولی آدم را برای شکست نساخته اند. آدم ممکنه از بین بره، ولی شکست نمیخوره.» و با خود گفت اما متأسفم که این ماهی را کشتم. حالا دردسر در پیش است، و من حتی نیزه هم ندارم. دنتوزو حیوان بی رحم توانای پرزور باهوشی است. ولی من از او باهوش تر بودم. گفت شاید هم نبودم. شاید فقط سلاح من بهتر بود. بلند گفت: «پیرمرد فکر نکن. راهتو بگیر برو، هر وقت اومد جوابشو بده.» با خود گفت ولی باید فکر بکنم، چون غیر از این چیزی برایم نمانده است. همین و بیس بال اگر دیماجوی بزرگ میدید که چطور توی مغزش کوبیدم، نمیدانم چه میگفت. هنر بزرگی نبود. از هر کسی برمی آمد. یعنی دستهای من به اندازه میخچه استخوانی اسباب زحمت بودند؟ از کجا بدانم؟ پاشنه پای من هیچ وقت عیب نکرده است، مگر آن روزی که موقع شناکردن پایم را روی فریاله گذاشتم و پایم را زد و از زانو به پایین فلج کرد، و از درد بی تاب شدم. گفت: «یاد چیزهای خوب و خوش باش، پیرمرد. حالا هر دقیقه به بندر نزدیک تر میشی. بیست کیلو گوشت از دست داده ای، سبکتر هم شده ای.» | خوب می دانست که وقتی وارد جریان داخلی خلیج شد چه پیش می آید. ولی اکنون هیچ کاری نمیشد کرد. چرا، یک کاری میشه کرد. می تونم کاردم رو به سر یکی از

صفحه 93 از 117