نام کتاب: پیرمرد و دریا
نقطه بود و پیرمرد آنجا را زد. با دستهای لهیده خون آلودش و با همه زورش نیزه خوبی به هدف نشاند. بدون امید زد، ولی با تصمیم و با کینه تمام بمبک غلتی زد و برگشت و پیرمرد دید که چشمهایش زنده نیست، و آنگاه بمبک غلت دیگری زد و خود را در دو حلقه طناب پیچید. پیرمرد میدانست که بمبک مرده است، ولی بمبک قبول نمی کرد. آنگاه، طاق باز، دم در آبکوبان و و چانه اندازان، مانند قایق موتوری روی آب رفت. آب از کوبش دمش سفید می شد و سه چهارم تنهاش از آب بیرون بود که طناب کشیده شد. لرزید، و برید. بمبک لحظه ای روی آب آرام گرفت و پیرمرد او را تماشا کرد. سپس خیلی آهسته در آب فرورفت. پیر مرد به صدای بلند گفت: «نزدیک بیست کیلو گوشت برد.» و با خود گفت نیزه و طناب را هم برد. حالا باز از ماهی من خون می رود و باز بمبکها می آیند. اکنون که ماهی ناقص شده بود دیگر دلش نمیخواست به ماهی نگاه کند. وقتی که بمبک ماهی را زد مانند این بود که خودش را زده است. با خود گفت اما بمبکی را که ماهی ام را زد کشتم. این بزرگ? ترین دنتوزویی بود که من دیده ام؛ و خدا خودش می داند که من بمبکهای بزرگ دیده ام. با خود گفت خوب تر از آن بود که برایم بماند. ای کاش خواب دیده بودم و این ماهی را نگرفته بودم و حالا تو تختخواب روی

صفحه 92 از 117