نام کتاب: پیرمرد و دریا
خون تازه تر را شنید بر سرعت خود افزود و بالک پشتش آب را میشکافت.| پیرمرد همین که او را دید دانست که این بمبک هیچ ترسی نمی شناسد و هر کاری بخواهد می کند. همچنان که بمبک را میپایید که داشت نزدیک میشد، نیزه را آماده میکرد و طناب آن را می بست. طناب نیزه کوتاه بود، چون دم آن را برای بستن ماهی بریده بود. و حالا مغز پیرمرد روشن بود و خوب کار می کرد و پیرمرد مصمم بود، ولی چندان امیدی نداشت. با خود گفت که پایداری بی فایده است. نزدیک شدن بمبک را میپایید و یک نگاه به ماهی بزرگ انداخت. گفت این عین خواب و خیال بود. جلو حمله اش را نمی توانم بگیرم، ولی شاید توانستم کارش را بسازم. گفت ای دنتوزو (دندانی)، مادرت را به عزایت می نشانم. بمبک بسرعت خود را به پاشنه قایق رساند و وقتی که ماهی را زد پیرمرد دهانش را دید که باز شد، و چشمهای غریبش را، و صدای به هم رسیدن دندانهایش را شنید، که درست بالای دم ماهی در گوشت فرورفت. سر بمبک از آب بیرون بود و پشتش هم داشت بیرون می آمد و پیرمرد صدای پاره شدن پوست و گوشت ماهی بزرگ را شنید و با نیزه به کله بمبک کوبید - در نقطه تقاطع خط میان چشمهایش و خطی که از گردهاش یک راست به بینی اش می رسید. چنین خطهایی نبود. فقط آن كله سنگین کبود تند بود و آن چشمهای بزرگ و آن آرواره های برنده و بسته شونده و فرودهنده. اما جای مغز همان

صفحه 91 از 117