می کرد تا خیالش راحت شود که راست است. یک ساعت بعد نخستین تمبک او را زد.
آمدن بمبک اتفاقی نبود. با فرونشستن ابر تیره خون، و پخش شدنش در آب هزار بالا، بمبک از ژرفای دریا بالا آمد. چنان بسرعت بالا آمد، و چنان بی محابا، که سطح کبود دریا را شکافت و آفتابی شد. آنگاه باز در آب فرو رفت و پی خون را گرفت و در مسیری که قایق و ماهی پیموده بودند براه افتاد.
گاه پی خون را گم میکرد. اما باز آن را پیدا می کرد، یا فقط نشانی از آن را، و تند و شتابان در آن مسیر می رفت. بمبک «ماکو»ی بسیار بزرگی بود و می توانست در دریا به سرعت سریع ترین ماهی شنا کند و همه چیزش زیبا بود به جز آرواره هایش. گرده اش مانند شمشیرماهی کبودی میزد و شکمش سیمگون بود و پوستش صاف و زیبا. ریختش مانند شمشیرماهی بود، به جز آرواره های بزرگش که اکنون محکم بسته بودند و بمبک درست زیر سطح آب بسرعت شنا می کرد و بالک پشتش بدون نوسان آب را مثل کارد می شکافت. پشت لبهای دوسجافه آرواره هایش همه دهشت ردیف دندانش به درون خم شده بودند. این دندانها از آن دندانهای مخروطی شکل بمبهای دیگر نبودند. مانند انگشتان دست آدمیزاد بودند که به شکل چنگال عقاب خم شده باشند. تقریبا به درازی انگشتان پیرمرد بودند و هر دو سوی آنها مانند تیغ برنده بود. این ماهی چنان ساخته شده بود که بتواند همه ماهیهای دریا را بخورد، چنان سریع و نیرومند و مسلح بود که هیچ حریفی نداشت. اکنون که بوی